تبليغاتX
<> انتقام از تو گرفتن كار عشقه
 داستانه فوقالاده(سرگرمي)

هوا گرگ و ميش بود . صداي زوزه گرگ هاي گرسنه به گوش ميرسيد ، درختان از سرما خشكيده و بي برگ شده بودند ، گوسفندان درميان آغل در نزدكي هم جمع شده بودند اسب ها در ميان انبوه كاه اسطبل درخوابي زيبا غرق شده بودند، جوجه ها زير پر وبال مادر خود محافظي در برابر سرما پيدا كرده بودند . صداي زوزه باد در ميان دهكده مي پيچيد و روشني كمرنگي از ميان كوه هاي دور دست پيدا بود نزديكهاي طلوع خورشيد بود ناگهان صداي جيغي درد آلود . اين صداي جيغ براي اين بيشه ناآشنا بود .انگار از ميان خانهاي به گوش رسيد ناگهان احسان از خواب پريد و فهميد كه همسرش از درد به خود مي پيچيد. و ناله مي كرد و جيغ ميزد احسان دست وپاچه فانوس را روشن كرد و نمي دانست چه بايد بكند ولي بالاخره به خود آمده و دست به كار شد نگران و پريشان دختر دائي كه همسا يه او بود را صدا كرد تا كنار زن او باشد و خود به خانه ماماي ده بي بي گلشن برود و سريع به اسطبل رفت و دو تااز اسبها ي چابك و قوي خود را انتخاب كرد به درشكه بست و با سرعت هر چه تمامتر به سمت خانه بي بي گلشن حركت كرد تقريباً چند لحظه بعد به خانة بي بي گلشن رسيد آمنهاز درد مي ناليد و به خود مي پيچيد شهربانو زن همسايه دستعمال و آب گرم را آماده كرد.احسان به خانة ماما رسيد و مامارا از موضوع مطلع كرد و با او به سوي خانه حركت كرد نزديكي هاي ده بود كهاز بد شانسي درشكه به تخته سنگي برخورد كرد و چرخ درشكه از جا در آمد و درشكه واژگون شد .

درشكه خيلي آسيب ديده بود و به اين زودي ها تعمير نمي شد احسان درشكه ديگري كه از جاده عبور مي كرد راه متوقف كرد اتفاقاً يكي از همسايگان او بود . آمنه كه از شدت درد بي جان شده بود كمي آرام گرفت آفتاب از پشت كوه تشعشات نور خود را مي پراكند با لباسي طلايي و روشن و براق كه چشم ها را خيره مي كرد . زيبايي خود را به رخ طبيعت مي كشيد در اين هنگام صداي ناآشنايي دوباره تكرار شد آري صداي آخرين جيغ آمنه چند لحظه بعد صداي گريه بچه . احسان از شدت خوشحالي به هوا پريد و زن همسايه شهربانو خانم بيرون دويد و گفت مژده يه دختره كاكل زري . ماما بچه را كمي تميز كرد و درحولة سفيدي پيچيد . احسان خدا را شكر كرد و حال آمنه را پرسيد ماما گفت حالش خوب است اما از شدت درد بي هوش شده احسان بچه را در آغوش گرفت واي چه بچه ي، گونه هاي سرخ به رنگ دانه هاي ياقوت كه چشماني چون آبي آبي ترين درياها موهايي طلايي به روشنايي خورشيد ، لبهايي مانند غنچه هاي گل سرخ ، اندامي بسيار ظريف يك دختر شيرين و زيبا . در همين حين شهربانو خانم به احسان گفت قدم نو رسيده مبارك چهدختر زيباي مثل يك فرشته است . احسان محو زيبائي بچه شده بود و چيزي نگفت چند ساعتي كه گذشت و خورشيد كم كم تمام چهرة خود را نمايان كرد .

يك روز كاري جديد توام با سكوت حيوانات شروع مي شد پرنده ها و بلبلان بر سر شاخه هاي خشكيده درخت چنار نزديك به اسطبل نغمه سرايي مي كردند . مردم بيدار شده بودند و براي كار آماده ميشدند. مردها مشغول كار و زنهاي مشغول به دوشيدن شير گاو ها كم كم نور خورشيد داشت از كنار پنجره وارد اتاق مي شد و بر چشمان آمنه خانم مي تابيد و او را از خواب بيدار مي كرد آمنه خانم بچه را كه در كنار او خوابيده بود در آغوشش گرفت و با نگاهي مادرانه و پر مهر به او نگاه كرد احساس خوشحالي زيادي مي كرد و شور وشوق داشت ناگهان اشك از چشمانش سرازير شددر اين لحظه نور خورشيد به اشكها مي خورد و صحنه باشكوه را بوجود مي آورد كويي كه قطرات به الماسهايي كوچك تبديل شده مي درخشند آمنه خانم كه احساس مي كرد بچه گرسنه است به او شير داد و از اين كار خود آنچان لذتي مي برد كه تنها زنهاومادرها قادر به درك چنين لذتي هستند. اين دختر زيبا را مهرانا ناميدند .

تقريباً يكسال از تولد مهرانا مي گذشت هنوز خوشحالي تولد مهرانا در قلب احسان و آمنه خانم بود آنها فكر مي كردند كه ديگر تمام درهاي خوشي به روي آنها باز شده است بله چنين نيز بود يك دختر زيبا بنام مهرانا كه زيباي آن به اندازه حوريان بهشتي بود .

روز به روز مي گذشت و مهرانا قشنگ تر و خوش زبان تر مي شد اولين بار در 13 ماهگي نام پدرو مادر خود را ياد گرفت او بسيار شيرين و دوست داشتني بود مهرانا به سني رسيده بود كه مي توانست به مدرسه برود و تازه آمادگي بود . پدر و مادر مهرانا او را در آمادگي مدرسه روستاي خود ثبت نام كردند و براي اينكه تنها نباشد اورا به همراه مهران و مهرداد به مدرسه مي فرستاد . مهران پسر تيز هوش و زيبا و بود ولي بر عكس مهرداد تيره دل كمي كلك بود كه اين هم دليل داشت .

اختلاف سني مهران با مهرانا يك سال بيشتر نبود و اين برتري براي نزدكي مهران به مهرانا بود ولي مهرداد 3 سال بزرگتر از مهرانا بود و باعث مي شد كمي از مهرانا دور باشد . هردو برادر از همان ابتداي كودكي علاقه شديدي به مهرانا داشتند سالها پي در پي مي گذشت امتحانهاي خرداد ماه بود . امسال امتحانها خيلي سخت بود چون امتحان هاي كلاس پنجم نهايي بودند . مهرانا تقريباً امتحانها را خوب داد و آخرين امتحان كه تمام شد با خوشي به خانه عمو آمد و خبر تمام شدن امتحانات را به مهران داد مهران هم با خنده به دختر عموي خود به خاطر موفقيت در امتحان تبريك گفتند . دختر عمو نيز با حندة زيباي خود از مهران خداحافظي كرد و به خانه خود رفت .

تابستان تمام شد مهرانا به دوره راهنمايي وارد شد يك روز مهرانا وقتي كه به خانه مي آمد يكي از پسرهاي شيطان و شر كه قدرت نام داشت از روي حسادت به او تنه زد واو را به زمين انداخت مهرانا كه لباسش خاكي و كثيف شده بود سريعاً به خانه رفت وقتي مادر او را با اين وضع ديد ناراحت شد و سريعاً پيش او آمد و پرسيد چه شده است دخترگلم ، مهرانا گريه مي كرد با گرفتگي صدا گفت: قدرت مرا زمين انداخت چند دقيقه نگذشته بود كه صداي در خانه به گوشش رسيد . آمنه خانم در را باز كرد بله مهران بود . مهران براي كمك كردن در درس رياضي به خانه عمو آمده بود كه با ديدن مهرانا كه چشماني گريان و لباسي كثيف داشت تعجب كرد و موضوع را پرسيد . آمنه خانم ماجرا را تعريف كرد مهران بسيار ناراحت شد و با صداي ناراحت فرياد زد حقت را ازش مي گيرم و بلايي كه به سر تو آورد به سرش مي آورم مهرانا خيلي خوشحال بود چون علاقه مهران را نسبت به خود مي ديد فرداي آن روز مهران در راه مدرسه كمين كرد همين كه قدرت باز مي خواست مهرانا را اذيت كند بيرون آمد و كتك حسابي به او زد و گفت اگر دفعة ديگري براي او مزاحمت ايجاد كني تو را آنقدر كتك خواهم زد كه ديگر نتواني نفس بكشي قدرت با صداي لرزان كه نشانه ترس او بود گفت از تو معذرت مي خواهم و ديگر كاري با او ندارم .

آن شب در دل مهرانا شور و غوغايي بود از يك طرف به خاطر كتك خوردن مهرداد و از طرف ديگر به خاطر علاقه مهران . هميشه در فكر مهرانا بود و به آسمان پرستاره نگاه مي كرد احساس خوشبختي مي كرد ا حساس مي كرد كه خورشيد براي او طلوع مي كند و ستاره براي او چشمك مي زند .

آتش عشق در اعماق قلب مهرانا نفوذ كرد ه بود و روز به روز شعله ورتر مي شد و هيچكس نمي توانست اين آتش را خاموش كند اما شايد سر اين آتش شعله ور شود يكي از روزهاي كه مادر مهران، فاطمه به خانه آمنه خانم آمده بود گفت عروسم كجاست آمنه خانم گفت كي ، فاطمه خانم جواب داد مهرانا را مي گويم عروس زيبايم ،عروس مهران .

آمنه خانم كه مهران را بسيار دوست داشته با خوشحالي خنديد و حرف فاطمه خانم را تصديق كرد مهران و مهرانا كه در اتاق كناري در بودند سخنان فاطمه و آمنه خانم را شنيدند ، در اين هنگام گونه هاي مهرانا از خجالت مثل آتش سرخ شده بود و مهران نيز سرش را به زير انداخت از آن به بعد دورة جديدي براي عشق اين دو شروع شد .

مهران روزها همراه با پدر و عموي خود بعد از مدرسه به شاليزار مي رفت و كار مي كرد و شبها نيز تادير وقت درس مي خواند روزها وقتي مهرانا غذايي براي پدر ، عمو و مهران مي برد به او نگاه مي كرد و در گوشه اي مي نشيستند و شروع به حرف زندن با يكديگر مي كردند .

مهرانا چون درسش ضعيف بود و نمره هاي كم مي گرفت پدر و مادر او از مهران در خواست كردند تا به خانة آنها بيايند و درس ها را به مهرانا كار كند تا ياد بگيرد .

مهران از آن به بعد چند شب در هفته به خانة عمو احسان مي رفت و به عشق خود يعني مهرانا در درس خواندن كمك مي كرد مهرانا نيز هرروز بيشتر از قبل به او علاقه مند مي شد مهرداد با ديدن علاقه اين دو بيشتر از بيش خشمگين مي شد و حسادت مي ورزيد بخاطر همين سعي مي كرد آنها را از هم دور كند .

مدرسه ها تمام شده تابستان شروع شده بود مهران امتحانات را بخوبي داده و با معدل خوبي در مدرسه شاگرد اول شده بود مديران و معلمان مدرسه از مهران بسيار راضي بودند و او را دوست داشتند .

تابستان را با گرمي هوا و آغاز كار در شاليزاريها و مزارع شروع كرد و شكوفه هاي درختان كم كم به ميوه تبديل مي شدند و ميوه هاي تابستاني كم كم در حال رسيدن بودند .

مهران در ميان پدر و عمو به همراه مهرداد فوري مشغول به كار بودند . نزديك ظهر بود مهرانه غذاي عمو وپدرش را آورد مهران طبق عادت قبل از غذا به رودخانه نزديك آنجا مي رفت و شنا مي كرد رودخانه آرام كه از كوه هاي سر به فلك كشيده اي كه از دور دستها بود سرازير مي شد كه آب بسيار خنك و شفاف و زلالي داشت درخشش آفتاب در آب و انعكاس زيباي آن صفحه جالب و چشم نوازي ايجاد مي كرد مهرانه به نزديكي رودخانه آمد و با چشمان زيباي خود به مهران نگاه كرد و صداي زيباي خوب آن سلام كرد مهران سرش را از زير آب در آورد و گفت اي فرشته روياروي شبها وروزهاي من سلام ، مهران از آب بيرون آمده به مهرانا نگاه كرد و از اين نگاه ها لذت مي برد احساس خوبي داشت او در ذهن خود تصور ميكرد زندگي او با مهرانا است كه معني مي گيرد و مهرانا نيز چنين احساسي نسبت به مهران داشت .

مهران علاقه زيادي به تراكتور سواري داشت همين دليل مهرداد نيز از اين علاقه مطلع بود و نيز نسبت به مهران و مهرانا حسودي مي كرد .

از فرصت استفاده كرد و در يك لحظه خود را به تراكتور كه در ديدرس عمو وپدرش نبود رساند و آن را روشن كرد و به سمت عمو وپدرش برگشت در اين هنگام مهران كه لباس مي پوشيد تراكتور را ديد به سمت تراكتور دويد تا بلكه بتواند آن را خاموش كند ولي نتوانست و تراكتور به تپه اي كه در آن نزديكي بود برخورد و دودي از آن بلند شد و در اين هنگام عمو وپدر دود تراكتور را ديدند و از جا پريدند و با عجله به سمت تراكتور دويدند و از ديدن اين صحنه شوكه شدند بله مهرداد مي خواست مهران را مقصر اين كار جلوه دهد تا آن را بي عرضه معرفي نمايند تا با اين كار به خيال خودش مهرانا را بدست آورد با رسيدن پدر و عمو به نزديكي تراكتور مهران را ديدند كه در كنار تراكتور بود و در اين هنگام مهرداد رسيد و گفت اي بي عرضه آخر كار خود را كردي و از نبود ما سوء استفاده كردي چرا تراكتور را به اين روز انداختي پدر كه از دست مهران عصباني بود كه با عصبانيت مهران را سرزنش مي كرد و به او اجازه سخن گفتن نمي داد در اين هنگام مهرانا از راه رسيد و از ديدن اين صحنه خيلي ناراحت شد او گفت عمو جان مهران پيش من بود او طبق معمول در رودخانه شنا مي كرد وقتي كه براي پوشيدن لباس بيرون آمد ديد كه تراكتور بدون سرنشين در حال حركت است و به سمت تراكتور دويد تا آن را كنترل كند و نتوانست عمو وپدر نگاهشان به سمت مهرداد چرخيد مهرداد كه زبانش بند آمده بود حرفي نزد و ساكت شد پدر به او گفت : توضيح بده چرا اين كار بچگانه را كردي تو براي خودت مرد شدي و از يك مرد اينكار بعيد است مهرداد نگاهي به مهران كرد و چيزي نگفت آن شب مهرداد شام نخورد و به رختخواب خود رفت مهران نيز بعد از صرف شام به اتاقشان رفت و خوابيد مهرداد هر كاري مي كرد نمي توانست بخوابد و دائم حرفهاي پدر و حادثه اي كه اتفاق افتاده بود به ياد مي آورد و از شدت خشم دندانهاي خود را به هم مي ساباند .

نگاه خود را از پنجره رو به آسمان به ستاره اي كه مي درخشيد كرد و چهره مهرانا در آن مي ديد كه مي درخشيد و با خود مي گفت من آخر اين ستاره را از آن خود خواهم كرد .

آن شب مهرداد بالاخره به خواب رفت و در خواب يك نور مفيدي را ديد كه از دور مي درخشيد در چمنزارهاي كه از يك سوء به رودخانه اي زيبا و خروشان كه آبشاري سر به فلك كشيده داشت و در سوي ديگر باغ بزرگ با انواع ميوه ها و ميوهاي نظير گيلاس به مانند قرمزي گونه هاي مهرانا و انارهاي سرخ نظير لبهاي سرخ مهرانا . در يك سوي ديگر يك مزرعه گندم كه تابش آفتاب تلالو زيبايي آن بخشيده بود دوباره نگاهش به نور سفيد برگشت سعي كرد به آن نور نزديك شود كمي كه جان برداشت چهره اي را در مقابل خود ديد كه گنگ بود نوري كه به چشمان او مي تابيد به او اجازه ديدن آن چهره را نمي داد او احساس مي كرد چهره را جايي ديده است يكدفعه نور سفيد تبديل به دودي سياه رنگ شد مزرعه ، چمنزار و باغ زيبا از بين رفت ترسيد و رنگش پريد به دود نزديك شد چشمش به تراكتور افتاد و از خواب پريد وقتي از خواب پريد تمام بدنش گر گرفته بود و خيس عرق شده بود و قلبش تند تند مي زد و خواب را در ذهنش به خاطر آورد كمي فكر كرد و فهميد نور سفيد و آن چهره متعلق به مهرانا بوده است . به دستشوي رفت و آبي به صورت خود زد و كمي در نزديكي خانه قدم زد كمي كه سرحال شد به خانه برگشت و خوابيد صبح روز بعد بچه ها را صداي پسر از خواب بلند كرد آنها از خستگي دستان را مشت كرده و به چشمان خود مي ماليدند . مهران سريع از جا برخاست دستشويي رفت مهرداد هنوز در فكر خوابي بود كه ديشب ديده بود مادر براي دوشيدن شير گاوها به اين ؟؟؟ رفت بعد از مدتي با يك سطل پر از شير و چند عدد تخم مرغ كه از لانه مرغها گرفته بود وارد آشپزخانه شد مهرداد و مهران به همراه پدر بعد از شستن دست وصورتشان وارد آشپزخانه شدند مادر ميز صبحانه را چيد تا نيمروها حاضر شود و از يخجال خانه كمي پنير هم آورد و شير داغ و نان را آماده كرد و روي سفره قرار داد نيمرو كه حاضر شد براي آنان كشيد و شروع به خوردن كردند پدر نگاهي به مهرداد كرد و گفت آخر نگفتي چرا آن كار را كردي مهرداد دستپاچه شد لقمه اي را كه برداشته بود در گلويش گير كرد و شروع به سرفه كرد مهران به پشت او كوبيد تا لقمه پايين برود و بعد با صداي بريده اي گفت كدام كار را پدر جان . پدر گفت : ديروز را مي گويم ، مهرداد چيزي نگفت چون نمي خواست مادرش از قضيه آگاه شود . مهران گفت : پدر جان امروز كار زيادي داريم بهتر است زودتر صبحانه را بخوريم و به مزرعه مان برويم .

با صداي در مهران پريد

بله ، كيه

منم عمو احسان

بفرماييد داخل عمو جان

پدر گفت : بچه ها بهتره ديگه بريم پسر آماده شويد

مهرداد و مهران لباس كارشان را بر بقچه گذاشتند

ديگه برويم بچه ها

عمو ، حالتان خوب است بچه ها

بله عمو جان تشكر

همه گي به سوي مزرعه حركت كردند

در مزرعه مشغول به كار بودند عمو احسان به مهران گفت: نهر آب زمين بالايي را باز كن تا زمين آباري شود مهران نيز به عمو گفت چشم و آرام به سوي آنجا حركت كرد مهرداد كمي با خود فكر كرد و ديد فرصت خوبي است براي ضربه دوم به مهران . اول ترسيد از اينكه ضربه دوم نيز مانند صربه اول با شكست مواجه شود به همين علت سعي كرد كه با دقت اين ضربه را وارد كند .از آنطرف مهران كه از زيبايي زاه در مزرعه بالا و فضاي دلچسب چمنزار پركل ، كوه ها لذت مي برد به آرامي راه مي رفت وقتي كه جوي آب رسيذ دستهاي خود را در آب زلال كرد و سرماي شديدي در دستانش احساس مي كرد واقعاً آب خنكي بود مشتي از آن آب نوشيد و با خود گفت چه آب گوراي مي باشد سپس برخاست و به چهرة خود در آب نگاه كرد ( تماشا كرد ) سپس رو به آسمان و ابرهايي كه در آن مثل روياهاي كودكاني حركت مي كردند كرد و گفت : خدايا هرگز مرا از عشم دور مكن و هميشه من و خانواده ام را ياري كن بعد با بيل قسمتي از خاكي را كه مانع ورود آب به زمين شالي بود را كنار زد .

آب كم كم به سوي زمين جاري شد وزمين را سيراب كرد مهران كه مطمئن شد چيزي را آب را نمي بندد برگشت .

مهرداد نيز كه زودتر از مهران رسيده بود با رفتن مهران و فرصت را مناسب ديد و با دقت تمام به جلو رفت و راه آبرا بست اما غافل از اينكه مش رمضان او را مي بيند . زمين مش رمضان در كنار زمين آنها مي باشد در واقع با هم همسايه مي باشد مش رمضان يك دختر دارد كه تقريباً هم سن و سال مهرانا است و يك پسر نيز دارد كه از مهرداد يك سال كوچكتر است . مش رمضان از اين كار مهرداد تعجب كرد و پس از اندكي فكر كردن و دوباره مشغول كار شد .

مهران به مزرعه رسيده او بع داخل مزرعه شد كه به كار ادامه دهد كه عمو گفت : مهران جوي را باز كردي .

مهران جواب داد بله عمو جان

عمو گفت : پسر عزيزم من مطمئن باشم كه بي دقتي نكردي چون اگر آب به زمين نرسد زمين خشك مي شود و ما امسال محصول نداريم .

مهران گفت : بله عمو جان

عمو دلش شور مي زد و نگران بود كه آب به مزرعه نرسد پس از 2 ساعت بالاخره با خود گفت بهتر است بروم به زمين سر بزنم شايد مشكلي پيش آمده باشد و لباس خود را عوض كرد ( لباس كار خود را درآورد ) و به سمت مزرعه بالا حركت كرد . وقتي رسيد متوجه شد كه راه جوي بسته است تعجب كرد و به فكر فرو رفت و در فكر بود كه صداي مش رمضان رشته افكار او را پاره كرد .

مش رمضان گفت: سلام آقا احسان خدا قوت پهلون

احسان : متشكرم مش رمضان خسته نباشي شما نديده ايد چه كسي اين جوي آب را كه مهران باز كرده بسته است .

مش رمضان جواب داد مهران را نديدم كه جوي را باز كند ولي مهرداد را ديدم كه داشت جوي آب را مي بست بنظر مضطرب نيز مي آمد .

احسان پس از تشكر كردن از مش رمضان جوي را باز كرد و بعد به سمت مزرعه پايين رفت وقتي به مزرعه رسيد ديد كه بچه ها براي خوردن ناهار ( كه مهرانا براي آنها آورد ) رفته اند .

مهرانا : سلام پدر جان خسته نباشيد .

پدر : متشكرم دخترم ، سلامت باشيد .

مهرانا نگاهي به مهران كرد و گفت سلام شما هم خسته نباشيد .

مهران : تشكر

مهرداد خندان و خوشحال از اينكه نقشه اش گرفته سر سفره نشست .

عمو احسان گفت : دلم طاقت نياورد و رفتم به زمين بالايي سر بزنم تا ببينم وضعيت آب چگونه است در اين لحظه مهرداد رنگش پريد عمو نگاهي به مهرداد كرد بعد نگاهش را به سمت مهران چرخاند و گفت : دستت در نكند عمو جان تقريباً 3/1 زمين را آب گرفته بود .

مهرداد نگاهي متعجب به عمويش انداخت .

عمو براي اينكه مهرداد را در جمع تحقير نكند موضوع را در جمع بيان نكرد .

مهرانا : پدر كار چگونه پيش مي رود

پدر : فعلاً خوب است قطعاً امسال محصول فراوان و مرغوب خواهيم داشت

مهرانا : به لطف شماها ، انشاءالله مادرم گفت شب با عمو و بچه ها زودتر بيايد خانه كه شام دورهم باشيم .

دختر عزيزم حتماً زود مي آيم راستي از مادرت بخاطر غذا تشكر كن و دست خودت نيز درد نكند بعد مهرانا با همه خداحافظي كرد و به خانه رفت .

مسابقه اسب سواري

عمو احسان و بچه ها وقتي كه غروب شد و كارهايشان تمام شد راهي منزل شدند در راه مهران گفت : پدر جان من فردا مي خواهم كمي سواركاري كنم و با اسب خود براي مسابقه اي كه نزديك است تمرين كنم .

امسال من هم مي خواهم مثل مهرداد در مسابقه شركت كنم پدر گفت : خوب پسر م اين خيلي خوب است .

مهرداد گفت : تو مي خواهي در مسابقه شركت كني بعد قهقه اي سر داد تو بلد نيستي راه بروي مي خواهي سوار كاري كني .

مهران چيزي نگفت فقط نگاهي خشمگينانه به مهرداد كرد .

شب در خانه عمو احسان .

مهرانا به سمت بالكن مشرف به حياط خانه رفت و نگاهي به درخت چنار پير كرد كه با تنة پهن و زيبايش كه پر شده از برگ ( به مانند يك كلاه گيس سبز رنگ روي درخت زيبايي ) خاص داشت كه نمي شد از آن دل بريد نور مهتاب روي آن مانند چراغي بود كه در تاريكي شب عابر پياده را راهنمايي مي كرد . مرغها در مرغ دان در كنار جوجه ها خواب اند ونسيم ملايم باد مانند پارچه مخملي كه روي صورت مي كشيد او نوازش مي داد ستاره ها مي درخشيد گويي كه به او چشمك مي زنند واي چه هواي خوبي .

ناگهان دستي را روي چشمان خود ديد چقدر اين دستان براي او آشنا بود احساس خاصي به او دست داد صدا زد مهران تويي .

مهران نگاهي به او كرد و گفت بله منم داشتي چي كار مي كردي عزيزم .

مهرانا : داشتم از هواي پاك و منظره حياط و نسيم ملايم لذت مي بردم

مهران گفت : هوا چقدر خوب و لذت بخش است .

مهرانا : بله واقعاً امشب جالب و بياد ماندني خواهد بود

مهران : خدا هيچ وقت تو را از من نگيرد باور كن فقط تو برام مهمي زندگي و هستي من تويي . مهرانا بدنش داغ شده بود و نگاه پر مهري به مهران كرد وديگر چيزي نگفت .

آمنه خانم : مهرانا كجايي دخترم بيا مي خواهيم شام را بكشيم

مهرانا به سمت اتاق حركت كرد

مهران بعد از چند دقيقه به داخل اتاق رفت

عمواحسان و پدرش در حال حرف زدن بودند احسان تمام قضيه را براي عيسي تعريف كرد و از او خواست چيزي به مهرداد نگويد فقط دليل اين كارها را از او بپرسد . كه مهرداد گفت : ببخشيد عمو بياييد شام حاضر است .

بعد از صرف شام همه گي به تماشاي تلويزيون مشغول شدند كمي هم با هم حرف زدند تقريباً به آخر شب نزديك مي شدند بعد از خوردن كمي ميوه پدر گفت بچه ها آماده شويد برويم خانه . بچه ها آماده رفتن شدند و بعد از خداحافظي كردند در هواي لذت بخش ( كه مانند لطافت پارچه ابريشمي بود ) به خانه راه افتادند .

وقتي كه به خانه رسيدند مهران در را باز كرد ، وارد اتاق كه شد مهرداد گفت : من كه خيلي خسته شدم ميرم بخوابم .

مهران نيز بسوي اتاق حركت كرد هردو از فرط خستگي به خواب عميقي فرو رفتند .

پدر و مادر در آشپزخانه روي صندلي هاي ميز ناهار خوري نشستند فاطمه خانم گفت : آقا چاي ميل داريد برايتان بياورم ، بله خانم ممنون مي شوم اگر براي من نيز يك فنجان بياوريد .

بعد از صرف چاي فاطمه گفت : كار چطور پيش ميرود آقا

عيسي : خوب است ، فعلاً مشكلي نيست

فاطمه : مهرداد و مهران در كار كردن چگونه اند

عيسي : مدتي است مهرداد خرابكاري هايي مي كند و به كلي رفتارش عوض شده و مي خواهد مهران را خراب كند يعني او را اذيت مي كند نه اينكه در جمه بلكه پنهاني با بهم زدن كارهاي مهران .

بعد عيسي مفصل قضيه تراكتور و آب بستن زمين را براي فاطمه بازگو كرد و گفت نمي دانم اين پسر چه مشكلي دارد .

فاطمه :بهتر است چيزي به او نگويي من فكر مي كنم او از علاقه مهران و مهرانا حسادت مي كند .

فرداي آن روز مهران به سراغ اسبش كه در اصطبل بود رفت بعد از دادن كمي يونجه و علوفه به اسب با برس مخصوص اسب را نظافت كرد بعد از چند ساعت او را بيرون آورد مانند گذشته افسارش را بست و طناب بلند را در دستش گرفت بعد آرام با گفتن چند كلمه اسب شروع كرد به چرخيدن دور زمين .

بعد از كمي چرخيدن و گرم شدن اسب را زمين كرد و خودش سوار آن شد و در لحظه اصطبل كمي حركت كرد . مهرداد به اصطبل نزديك شد و از پشت نرده چوبي نگاهي به مهران كرد .

زير لب با خود زمزمه كرد هرگز نمي گزارم تو برنده شوي ناگهان مادر او را صدا زد به سوي مادرش حركت كرد مادر گفت قربون دستت پسرم بي زحمت اين سبزي ها را تا در خانه مش رمضان ببر وبده به زري خانم .

مهرداد گفت : چشم مادر الان مي برم

در راه با خود زمزمه مي كرد من بايد برنده شوم بايد اول شوم تا به او ثابت كنم كه از او برتر هستم .

همينطور مشغول حرف زدن با خود بود كه به در خانه مش رمضان رسيد .

در خانه را زد بعد از چند دقيقه در باز شد صدايي گوش نواز با حالت كودكانه بسيار و جذاب گفت بله بفرماييد ناگهان چشم مهرداد به دختري با موهاي مشكي بلند و بيني كوچك چشماني قهوه اي تيره با ابروهايي كشيد . ويك خال در كنار لب آب در دهان مهرداد خشكيد وقادر به حرف زدن نبود .

چقدر اين دختر زيباست دختر زري خانم كه مهرو نام داشت و چهره اي زيبا داشت از خجالت گونه هايش سرخ شده بود .

مهرداد با دستي لرزان سبد سبزي را به مهرو داد و با كمي لكنت گفت براي شماست مادرم داد و گفت قابل شما را ندارد .

زري خانم فرياد زد و مهرو دخترم كيه

مهرو : دارم ميام مامان

مهرو از مهرداد تشكر كرد و در را بست مهرداد كه در جايش خشك زده بود به ياد مهرانا افتاد واقعاً زيبايي مهرو و مهرانا تقريباً برابري مي كرد چقدر زيبا بود تا به خانه برسد دائم چهرة مهرو را به خاطر مي آورد و با خود مي گفت : مهرو ، چه اسم زيبايي معناي اسمش در خودش هست واقعاً چهره اي مثل ماه داشت چقدر شيرين حرف مي زد .

به خانه كه رسيد تقريباً ظهر شده بود مستقيم به آشپزخانه رفت گفت مادر اگر غذا حاضر است زود بكش كه از گرسنگي مردم .

مادر : كمي صبر كن الا ن پدرت مي آيد غذا را مي كشم .

بعد از صرف غذا مهرداد و مهران به اتاقشان رفتند و شروع به حرف زدن كردند .

مهرداد : جداً مي خواهي در مسابقه شركت كني مهران

مهران : بله كه مي خواهم شركت كنم اسبم هم تقريباً آماده است

مهرداد : من مي دانم كه امسال هم مانند سال قبل خودم نفر اول خواهم بود

مهران : خواهيم ديد برادر ، من مي خواهم كمي استراحت كنم

مهران اين را گفت و در روي تختخواب دراز كشيد بعد هم خوابش برد

مهرداد نيز سرش را روي بالش بزرگي كه مادر برايش دوخته بود رويش يك چمنزار پر گل و رنگانگ نقش نقش بسته بود گذشت و چشمانش رابست تا چهرة مهرو را به خاطر بياورد .

مهرداد و مهران همان روز با هم قرار گذاشتند كه فردا يك مسابقه بصورت آزمايشي برگزار كنند .

صبح روز بعد بهمراه پدر و عمو به مزرعه رفتند و بعد از اتمام كارو خوردن نهار زودتر از هميشه با اجازة پدر به خانه بازگشتند تا با هم مسابقه بدهند وقتي به خانه رسيدند كمي استراحت كردند .

نزديك غروب بود هنوز خورشيد در آسمان نزديك كوه بود و مي درخشيد صداي جيرجيرك ها به گوش مي رسيد هر كدام به سراغ اسب هايشان كه درون اسطبل بودند رفتند ، بعد از كمي تمرين با اسب آن را زين كردند سوار شدند و آمادة مسابقه شدند . با شمارش مهرداد مسابقه شروع شد اسب ها به سرعت شروع يه حركت كردند اينچنان بر زمين مي كوبيدند و مي تاختند كه از پشت فقط گرد و غبار معلوم بود واثري از اسبها و سوار نبود در لحظات اول مهران توانست از مهرداد و پيش بگير بعد از چند لحظه مهرداد به او نزديك شد چندين متر بيشتر به خط پايان نماند ه بود بعد از عبور اولين پيچ در يك لحظه مهرداد از مهران پيشي گرفت مهران همچنان همچنان تلاش مي كرد تا به خط پايان برسد فاصله او تا مهرداد يك سر و گردن اسب بود آن دو همچنان مي تاختند كمي نگذشته بود كه مهرداد با اختلاف اندكي از مهران به خط پايان رسيد .

مهرداد : گفتم كه در مسابقة فردا من برنده خواهم شد

مهران : فقط كمي مانده بود تا من اول شوم

آنها آن شب نتوانستند بخوابند و هر كدام در فكر فردا و قدرت نمايي در ميان جمع بودند هر يك آرزو داشتند كه خودشان برنده باشند تا درما قبل خانواده و مردم سر بلند باشند .

مهرداد چهره مهرو را بخاطر مي آورد و در ذهن خود مهرانا را بكلي ازياد برده بود چهره و زيبايي مهرو ، نظر مهرداد را به خود جلب كرده بود و باعث شد تا مهرداد به او علاقه مند شود .

صبح روز بعد هر دو بعد از خوردن صبحانه مفصل و مفيد براي دادن آب و غذاي اسب ها به اسطبل رفتند .

مسابقه نزديك به ظهر آغاز مي شد . زمين ومسير آن نيز پيچ هايي داشتند قسمتي از درون جنگل قسمتي از رودخانه باريك و قسمتي هم در جاده خاكي بود .

بچه ها بعد از آماده كردن اسب و بستن زين ها به همراه پدر و مادر به سمت ميدان مسابقه حركت كردند شرايط مسابقه داشتن حداقل سن 12 سال بود تا 20 سال كه مهران امسال توانسته بود براي اولين بار در مسابقه شركت كند .

ميدان بسيار شلوغ بود شركت كننده هاي زيادي بودند مراسم ويژه اي برگزار شد در آنجا مهران عمو احسان را ديد و با هم حرف زدند .

عمو : مهران مي دانم كه موفق مي شوي

مهران : به لطف خدا سعي ام را مي كنم اميدوارم كه بتوانم

مهرداد : نگاهش به چهره اي در ميان جمعيت افتاد بله چقدر آشناست كسي نبود جز مهرو وقتي مهرداد به او نگاه كرد او متوجه نگاه مهرداد شد و لبخندي زد .

مهرداد خيلي خوشحال شده بود و احساس مي كرد كه تنها نيست و مهرو نيز او را دوست دارد .

مهرانا نگاهي به مهران كرد و گفت : مي خواهم كه پيروز ميدان باشي من هم تا مي توانم تو را تشويق مي كنم

مهران گفت : حتماً تمام تلاشم را مي كنم .

با صداي بلند گو همه ساكت شد نه بعد از اعلام اسامي شركت كنندگان از آنها در خواست شد تا هرگاه به جايگاه ويژه خودش كه شماره مخصوص به خود را دارد بروند مهرداد و مهران به جايگاه ويژه رفتند تعداد شركت كنندگان 36 نفر بود و بعد از چند دقيقه همه در جايگاه ويژه خود حاضر شدند مردم با هم پچ پچ مي كردند و مي گفتند يعني كي برنده خواهد شد يكي مي گفت : پسر من يكي ديگر مي گفت قطعاً پسر من برنده خواهد شد در همين لحظه بلند گو به همه آماده باش داد تا براي شروع مسابقه آماده باشيد .

با صداي شليك گلوله اسب ها شروع به حركت كردند در آغاز بدليل ازدهام شركت كنندگان 6 تا از شركت كنندگان از ادامه راه باز ماندند و 2 تاي آنها بشدت مجروح شدند بعد از عبور اولين پيچ 3 تا از شركت كنندگان به نرده چوبي برخورد كردند .

مردم همين طور در حال تشويق بودند صداي فريادها و هياهوي مردم تا كيلومتر ها مي رفت شور خاصي داشت بعضي ها بادوربين هاي شكاري خود مسابقه را تا چند صد متر دنبال مي كردند .

مهرداد و مهران جزو نفرات دهم بودند آنچنان غباري از سم كوبيدن اسب ها برخواسته بود كه سوار كارها ديد خوبي نداشتند به همين دليل چند تاي ديگر نيز با برخورد به هم از ادامه باز ماندند . حال مهرداد خود را به نفر پنچم كه بردار مهرو بود و مرتضي نام داشت نزديك كرده بود و در يك لحظه از او پيشي گرفت همچنان مهران به مهرداد نزديك مي شد مرتضي وقتي ديد كه دارد از همه جا مي كرد ماند اسب هاي ديگر را منحرف كرد و با اين كار توانست چند اسب را پشت سر گذارد بعد عبور از اولين پيچ به مسير جنگلي نزديك شدند وقتي وارد جنگل شدند از ديدرس آنهايي كه دوربين شكاري داشتند نيز خارج شدند .

مرتضي در جنگل ابتدا توانست از مهران جلو بزند ولي مهران از سمت ديگر مرتضي را جا گذاشت نفر اول بطور تصادفي به درختي برخورد و منحرف شد نفر دوم نيز سرعتش كم شد در اين هنگام مهران از همه جلوتر بود مهرداد با شلاق خود به اسب مي كوبيد تا سرعت بيشتري بدست آورد آنها تا اين لحظه تقريباً نيمي از راه را طي كرده بودند .

كم كم به رودخانه نزديك مي شدند كه مهرداد به مرتضي نزديك شد حالا نوبت عبور از رودخانه باريك رسيده بود مهران كمي از سرعت خود كاست تا به زمين برخورد نكند اما مهرداد و مرتضي كه در نزدكي هم قرار داشتند بدليل سرعت زياد وقتي وارد آب شدند در هوا معلق زده و در آب افتادند مهران بعد از عبور از آب رودخانه نگاهي به پشت سر انداخت وقتي كه مهرداد و مرتضي را در آب ديد ايستاد .

فرياد زد مهرداد بلند شو از نو شروع كن هنوز ما جلوتر يم مهرداد به خود آمد و سوار اسب شد مرتضي نيز سوار اسبش شد وقتي كه آنها از آب خارج شد بقيه سواركاران به آنها نزديك شدند چندتاي ديگر نيز در آب افتادند و چند تا نيز بخوبي از آنها گذشتند .

احسان : چي مي بيني عيسي بچه ها از جنگل خارج شدند يا نه

عيسي : فعلاً چيزي مشخص نيست

دريك لحظه عيسي گفت : دارم مي بينمشون دارن ميان

چند تا از سوار كاران توانسته بودند مهران و مهرداد را جلوبزنند مرتضي در عقب تر بود .

مهرداد و مهران افسار اسب را محكم گرفته و به سوي خط پايان مي تاختند .

همة اسب سوارها تقريباً در جادة خاكي بودند

عيسي : مهران جزو نفرات دوم يا سوم اسب مهرداد نيز در نزديكي او است

در اين لحظه مهرانا چشمانش رابست و دستانش را به حالت دعا باز كرد گفت خدايا از تو خواهش مي كنم به مهران كمك كن .

مهرو نيز با مشاهده مهرانا از خدا خواست كه به برادرش مرتضي و همچنين مهرداد كمك كند .

آمنه خانم گفت من مي دانم مهرداديا مهران برنده خواهند شد

فاطمه : مهران و مهرداد جزو نفرات اول تا سوم خواهند بود

مهران چند متر بيشتر به خط پايان نمانده بود مهرانا فرياد زد مهران برو ، برو ، زود باش

فاطمه : مهرداد ، مهران زود باشين شما بايد برنده بشين

عيسي : عجله كنيد بچه ها

احسان : شما موفق خواهيد شد بچه ها زود باشين

مهران توانسته بود از بقيه فاصله بگيرد مهردادو مرتضي نيز در نزديكي هم بقيه شركت كنندگان را پشت سر گذاشتند

مهرداد به جمعيت نگاهي كرد و با دين مهرو كه در حال تشويق كردن بود انرژي گرفت ؛ و بر سرعت خود افزود ولي هنوز عقب تر بود مهران وقتي ديد كه برادرش چه زحمتي مي كشد . سرعت خود را كم كرد وقتي كه مي خواست به خط پايان برسد به مهرداد نزديك شد و در يك لحظه مهرداد و مهران از خط پايان گذشتند .

عيسي : چرا اين كار را كردي تو اول بودي .

هنوز كسي نمي دانست كدام يك اول از خط پايان گذشت .

همه منتظر اعلام بلند گو بودند بعد از چند دقيقه سكوت خاصي در زمين حكم فرما شد صدايي از پشت بلند گو اعلام كرد نفر اول اين مسابقه برادران يكتا هستند .

بله مهران و مهرداد يكتا هر دو نفر اول هستند و با هم از خط پايان گذشتند .

همه به سمت مهرداد و مهران و مرتضي نفر دوم و علي نفر سوم آمدن و به آنها تبريك گفتند .

احسان ، آمنه به مهران و مهرداد تبريك گفتند .

مهرانا نيز به مهرداد و مهران تبريك گفت .

پدر آنها را در آغوش گرفت وبراي هردوآرزوي موفقيت كرد

مادر آنها را بوسيد و اشك در چشمانش جمع شد .

مش رمضان و زري خانم نيز بعد از تبريك گفتن به پسرشان مرتضي به مهرداد و مهران نيز تبريك گفتند .

مهرو نيز در كنار پدر و مادرش به مهرداد و مهران تبريك گفت .

مهرداد خيلي خوشحال شد و مهران را در آغوش گرفت و از او معذرت خواهي كرد .

مهرداد : من خيلي در حق تو بدي كردم منو ببخش

مهران : اين چه حرفي است كه مي زني اتفاقاً تو بهترين برادري ، بعد دو تايي در سكوي اول ايستادند و جام را به بالاي سر بردند .

مرتضي رحمتي در سكوي دوم و علي شهابي در سكوي سوم .

آن شب پدر و مادر مهرداد جشني گرفتند و از خانواده رحمتي يعني مش رمضان و خانواده عزتي يعني همسايه شان شهربانو و بچه هايش دعوت بعمل آوردند .

شب بياد ماندني بود همه خوشحال بودند و خوش مي گذراندن بچه ها به حياط رفته بودند و مشغول صحبت راجع به مسابقه و قهرماني مي كردند .

مهران : بهترين روز زندگي من امروز خواهد بود .

مهرداد : شب بياد ماندني خواهد بود .

مرتضي : كمي فاصله داشتم تا قهرماني .

مهرو : نگران نباش برادر سال بعد حتماً برنده خواهي شد .

مهرانا : من كه مطمئن بودم مهران برنده است .

شب پر ستاره اي بود و ماه نيز قرص كامل بود نور ماه همه جا را روشن كرده بود .

احسان : واقعاً كار بچه ها عالي بود آنها ثابت كردند كه فرد موفقي اند .

عيسي : مهران خيلي پسر خوبي است نخواست برادرش را كوچك كند و شخصيت او را خرد كند بخاطر همين سرعتش را كم كرد .

مهرداد نگاه هايي زير چشمي به مهرو مي انداخت مهرو نيز متوجه نگاه هاي مهرداد شده بود.

كره اسب

شب آرام آرام ، پردة سياه خود را بر روي سكوت عميق مزارع مي كشيد مزارعي كه تا دور دستها تا آنجا كه چشم كار مي كرد ، تا دامنة كوهستانهاي رفيع را در برگرفته بود . حيوانها ي وحشي بيشه ها و مرغزارها همچون حيوانها اهلي آخورها همچون حيوانهاي خشك موزه هاي حيوان شناسي ساكن و بي روح بودند . نزديكي صبح بود كه مادر براي دوشيدن شير تازه به اصطبل رفت وقتي به اصطبل نزديك شد سر وصدايي را از جانب اسب ها شنيد با عجله به سمت در رفت وقتي در را گشود اسب ماديان را ديد كه روي زمين دراز به دراز پا در هوا افتاده و شيه مي كشد . دست وپاچه شد و با عجله به سمت كليه ر رفت و فرياد زد عيسي ـ عيسي كجايي زود باش ، عجله كن بيا به اسطبل ماديان مي خواهد كره بزاد .

عيسي كه در آشپزخانه مشغول خوردن چاي بود از جا برخواست و فرياد زد چه شده چه خبر ؟

فاطمه گفت : بيا بطرف اسطبل عجله كن !

عيسي به طرف اسطبل رفت ماديان را در اين حالت ديد به فاطمه گفت برو و لوازم را كه در جعبة گوشه اسطبل است بياور فاطمه به سرعت به سمت جعبه رفت و وسايل مورد نياز را برداشت بچه ها نيز به سر وصداي پدر و مادر از خواب بر خواستند .

مهرداد با صورتي خواب آلود و پف كرده گفت : مهران چه اتفاقي افتاده

مهران گفت : من نمي دانم بريم ببينم موضوع چيست

در اسطبل : يك ماديان سفيد چقدر زيبا ست

بچه ها تازه وارد اسطبل شدند مهران گفت : چقدر قشنگ اين كره اسب پدر گفت مهرداد برو خانه دامپزشك محله تا اين حيوان را معاينه كند . مهرداد به سوي كلبه رفت و با عجله لباس پوشيد بعد به سمت آشپزخانه رفت و يك استكان چاي خورد كمي پنير لاي نان گذاشت و به بيرون پريد كفشها را به پا كرد و به سمت خانه دامپزشك حركت كرد مقداري كه رفت به بازار چه كوچك نزديك شد چقدر هم شلوغ بود .

در يك گوشه يك پيرزن با موهاي سپيد همچون برف روي قله كوه كه ابري تيره روي آن را مي پوشاند را باروسري مشكي پوشانده بود .

صورت چروك خورده و لبخند دلنشين او هر عابري را به زندگي اميدوار مي كرد در پيش رويش سفره اي گل گلي را پهن كرده بود كه روي آن يك سبد پر از تخم مرغ و يك سبد بزرگ سبزي تازه قرار داشت .

در سمت ديگر يك مرد ميانسال با موهاي بلند و فر كه كمي هم چاق بود بساطي پهن كرده بود چندين مرغ و خروس بهمراه بقلمون كه صداي آنها در فضا مي پيچيد .

در آن سمت نيز كودكي 10 يا 12 است كه در حال قدم زدن بود و دردستش چندين سبد حسيري و پارچه اي بود بنظر مي رسيد كه او هم جزو فروشندگان است .

خلاصه هر كس بنحوي مشغول كسب در آمد و كار بود .

چند قدمي پيش نرفته بود كه به دختر جواني برخورد و سبد دختر از دستش افتاد مهرداد كه حواسش به مردم بود و آنها را مشاهده مي كرد با برخورد به دخترك از آن حال و هوا خارج شد و بعد از كمي دقت مات و مبهوت شد .

بله ، درست فهميدند ! دختر كسي نبود جز مهرو نشست تا سبد را بردارد مهرداد زودتر از او جستي زد و سبد را برداشت بعد از اينكه سبد را به او داد از او بخاطر اين اتفاق معذرت خواهي كرد و از او خواست كه اگر خريدش تمام شده و به خانه مي رود با او صحبت كند . مهرداد بكلي فراموش كرده بود كه براي چه بيرون آمده .

مهرو گفت : از بازار خارج شويم چون خوبيت ندارد

مهرداد گفت : باشد پس شما بفرماييد من هم مي آيم

مهرداد بعد از اينكه از بازار خارج شدند به مهرو گفت : من مي خواستم مطلبي را به شما در ميان بگذارم .

مهرو گفت : كن سريعتر بگوييد پدرومادر منتظر من هستند اگر دير كنم نگران مي شوند

مهرداد گفت : نمي دانم چطور بگويم يعني من مي خواستم نظرتان را راجع به موضوعي بدانم .

بعد از كمي مكث با كمي لكنت و دست پاچه گي بالاخره گفت : من شما را دوست دارم نمي دانم دفعه اولي كه شما را ديدم چه طور شد و چه احساسي به من دست داد از آن روز تا بحال دنبال يك فرصت مي گشتم تا اين موضوع را به شما بگويم .

مهرو نگاهي به مهرو كرد و گفت : ميدانيد براي من گفتن اين مطلب خيلي سخت بود ولي خيلي سعي كردم تا بتوانم اين موضوع را بشما بگويم تا اينكه امروز موقعيت برايم پيش آمد مي توانم از شما بپرسم نظرتان چيست دوست ندارم عجله كنيد ما وقت زياد داريم ولي خواهش مي كنم فكرتان را بكنيد بعد به من بگوييد .

مهرداد يادش آمد كه براي انجام كاري به بيرون آمده بود و پس از مهرو خداحافظي كرد و گفت : بايد بروم خانه دامپزشك بعداً مي بينمت .

اين را گفت ورفت .

وقتي به خانه رسيد پدر گفت : چقدر دير كردي خيلي وقت است كه رفتي مهرداد نگاهي به پدر كرد و گفت : ببخش پدر خيابانها شلوغ بود كمي دير شد .

مهرانا نزديك هاي ظهر زماني كه هنوز خورشيد به ميان آسمان نيامده بود و گرماي لذت بخش به هر موجود زنده اي شادي و طروات مي بخشيد به خانه عمو رسيد بعد از آمدن مهران گفت : چشمانت را ببند مي خواهم چيزي به تو نشان بدهم .

مهران دست مهرانا را گرفت و به سوي اسطبل حركت كرد وقتي به اسطبل رسيد در را باز كرد و گفت حالا مي تواني چشمانت را باز كني .

مهرانا چشمايش را باز كرد در مقابل خودكره اسب را ديد كه نزد مادرش روي زمين بخواب رفته كره اسب سفيد رنگ مي درخشيد نيمي از موهايش در يك طرف گردن و نيمي در طرف ديگر كردنش بود چشماني درشت و سياه ، به كره اسب نزديك شد و دستي روي بيني كره اسب كشيد و گفت : چه ماديان زيبايي هنوز اسمي برايش نگذاشته ايد .

مهران گفت : نه ولي مي خواهم يك اسم خيلي خوب برايش انتخاب كنم .

مهرانا كمي فكر كرد و گفت : بهتر است اسمش را بگذاريد سپيدك

مهران گفت : اسم خوبي است چون به او مي آيد تمام بدن او هم سپد است .

شب در جنگل

هوا خنگ بود و نسيم ملايمي مي وزيد . صحرا سبز و خرم بود و مزارع زيبا و تماشايي ! انگار صحرا داشت ، تن خود را با رنگ شيري به سحر مي شست .

تاركي كم كم رفت بر مي چيد . خورشيد آهسته آهسته بالا مي آمد و گرماي شادي بخش خود را نثار زمين مي كرد .

ماده ها گاوها ، اسب ها و گوسفندها در مرغزارهاي سرسبز و مرطوب از شبنم صبحگاهي در حال چرا بودند .

در وسط مرغزار بود و اثر چرخ گاريهايي كه بعد از بارندگي ؟؟؟ را شيار شيار كرده بودند برخورد داشتند .

آنها همچنان پيش ميرفتند و مزرعه ها و مرغزارها و گرد درختهايي را كه با وزش نسيم و برگ هايشان را به سوي آنها خم مي كردند و با صفا پشت سر مي گذاشتند .

كمي مانده به رودخانه وسط جنگل به نيزازي رسيدند كه پهناي آن راست در زمين قد برافراشته بودند . صحنه خيلي جذاب و دلپذيري است مزارع بزرگ جارو ، علف هاي جارو در زير بال همانيز خلنگ هاي پيچ و تاب مي خوردند .

مهران و مهرانا كه براي ماهيگيري آخر هفته را بيرون آمدند به رودخانه رسيدند مهرانا بعد از پهن پارچه اي شمد برروي زمين سبدخوراكي را روي آن انداخت و خود آنجا نشست .

مهران اسب ها را به درخت بست و به سمت مهرانا رفت بعد از قرار دادن وسايل بروي شمد گفت : هواي بسيار خوبي است ، نظر توچيه عزيزم .

مهرانا كه هر بار با شنيدن كلمة عزيزم از دهان مهران به وجد مي آمد لبخند ي زد و پاسخ داد : بله همين طور است جاي واقعاً زيبايي است .

مهران به طرف سبد رفت يك سيب برداشت و به مهرانا داد مهرانا از او تشكر كرد و گفت : سيبي كه از دست تو گرفته باشم و در اين هواي عالي و فضاي سبز نزديك به رودخانه اي كه حركت يكنواخت آب در آن به هر موجود زنده اي احساس آرامش مي دهد و او را مبهوت اين همه زيبايي و خلقت مي كند خوردن دارد .

مهران نگاهي به او كرد و گفت : خدا هيچ وقت اين لبخند هاي زيبا و روح انگيز تو را از من نگيرد .

مهران قلاب ماهيگري را برداشت و به رودخانه نزديك شد در يك جايي كه سنگ بزرگي قرار داشت نشست قلاب را آماده كرد و طمعه را كه چند لحظه پيش نزديك به رودخانه در زير سنگي روي زمين مرطوب كه بوي رطوب از هر سوي آن به مشام مي رسيد بدست آورده بود را به چنگ قلاب آويزان كرد و با يك چرخش در هوا به داخل رودخانه انداخت .

كم كم خورشيد در آسمان راه پيمود و به وسط آسمان رسيد انگار خورشيد خسته شده و گرماي شديدش را براي مردم گذاشته است .

مهرانا مشغول به آماده كردن غذا و چيدن سفره شد او احساس مي كرد زيباترين روز زندگي او است .

مهران سرگرم ماهيگيري بود كه احساس كرد قلاب سنگين شده و كمي تكان مي خورد با عجله نخ قلاب را جمع كرد وقتي كه قلاب از آب بيرون آمد يك ماهي درشت را به نوك چنگ گير كرده و طعمه را بلعيده بود .

فرياد زد ماهي ـ ماهي من ماهي گرفتم مهرانا نگاه كن ببين چقدر بزرگه .

بعد از خوردن نهار مهرداد گفت : بهتره كمي استراحت كنيم .

مهران قلاب را در رودخانه انداخت و چوب را در كنار تخته سنگي قرار داد تا از جايش تكان نخورد بعد به سمت مهرانا رفت تاكمي استراحت كنند.

مهران نگاهي با منظور به مهرانا كرد مهرانا نيز در جواب به اين نگاه تبسمي بر لب جاري كرد و احساسش را ابراز كرد .

مهران در كنار مهرانا نشست و سر او را در آغوش گرفت و به او گفت : من خيلي خوشحالم كه تو را دارم نگاه هاي تو به من زندگي و لخند هاي تو به من شادي مي دهد چهرة تو هميشه در خاطات من زنده و در آينه خيالم فقط تويي . صداي بارون و قدم زدن زير آن وقتي دونه به دونه بارون ميباره صداي ناودونا يادم مياره و لحظات شيرين با تو بودن .

لحظاتي كه توام با لذت است هيچكس نمي تونه جاي تو رو توي قلب من بگيره من به تو قول مي دهم وقتي تحصيلاتم تمام شد و مشغول به كار شدم براي تو يك خانه زيبا مثل كاخ بسازم خانه اي با حياط بزرگ فضايي كاملاً رويايي و سبز با يك تاب در وسط حياط كه دور از هر گونه هياهوي انساني و سر و صداي ماشين ها سكوت كه انسان را به اوج مي برد و مبهوت مي كند .

روي تاب بنشيين و من تو را تاب بدهم بعد هم چند تا گل بردارم و روي موهات بذارم .

مهرانا قلبش تند تند مي زد احساس فوق العاده و عجيبي بود آيا اين ها واقعيت دارد يا فقط يك روياست ، ولي هر چي كه هست دوست داشتني است .

بعد از چند دقيقه مهرانا خوابش برد مهران كه خوابش نبرده بود به نزدكي رودخانه و سنگ رفت قلاب را برداشت .

خورشيد تقريباً از ميان آسمان گذشته بود مهران مشغول ماهيگيري بود .

چند ساعت بعد مهرانا كم كم چشمانش را باز كرد وقتي كه از خواب بيدار شد مهران را ديد كه چندين ماهي گرفته به سمت مهران رفت . مهران كه خسته شده بود قلاب بدست در حال چرت زدن بود مهرانا به مهران گفت نزديك به غروب است تو برو كمي استراحت كن من هم مي روم كمي قارچ از جنگل جمع كنم مهران به مهرانا گفت كي بيدار شدي

مهرانا گفت : همين الان

مهران گفت : فقط دور نشو همين نزديكي ها قارچ جمع كن زود بيا چون يكي دو ساعت ديگربايد برويم قبل از اينكه خورشيد غذوب كند و هوا تاريك شود .

مهرانا اين را گفت دراز به دارز افتاد و در خواب عميقي رفت . مهرانا نيز به سمت جنگل حركت كرد .

كمي كه از رفتن به داخل جنگل گذشت به يك منظره زيبا برخورد زمين پر از گل گلهايي برنگ زرد و قرمز و آبي ....

چقدر جالب بود ايه همه گل و نهرة آرايش آن او را به ياد رنگين كماني كه در روزهاي باراني ايجاد مي شود و زيبايي خاصي به زمين مي بخشد مي انداخت بعد به درختي نزديك شد كه خزه هاي سبز مانند يك لباس از جنس چمن پوشانده شده بود در پاي درخت چندين قارچ تازه ديد كه آنها را چيد و در سه قرار داد چيزي كه با عجله از پيش روي او از درخت بالا رفت او را ترساند كمي به عقب برگشت نگاهي به درخت انداخت با كمي حركت فهميد كه سنجابي كوچك با موهايي خاكستري قهوه اي رنگ است بعد به راه خود ادامه داد .

مهران هنوز در خواب بود و غافل از اتفاقي كه در پيش داشت .

مهرانا بقدري مهو تماشاي پديده هاي موجود در جنگل شده بود كه به كلي فراموش كرد چقدر از مهران دور شده .

مهرانا زماني بخود آمد كه راه بازگشت را فراموش كرده بود آشنايي هم به جنگل نداشت خورشيد نيز به كوه ها نزديك شده بود مهران از ؟؟؟؟ و به آسمان نگاه كرد آسمان غروب به رنگ نارنجي تبديل شده بود انعكاس نور در ميان ابرها هنگام غروب خورشيد فضايي رويايي را ايجاد كرده بود .

مهران يادش آمد كه مهرانا براي چيدن قارچ به جنگل رفته بود در دل او نگراني عجيبي ايجاد شده . نگراني به او مجال نداد چون هر چه مهرانا را صدا زد و جوابي نشنيد .

مهران : يعني كجاست چرا هنوز نيامده نكنه گم شده باشه نكنه ....

فكر و خيال مهران را آزار مي داد مهران با خود گفت بهتر است كمي در همين دورو اطراف دنبالش بگردم و او را صدا بزنم شايد پيدا شود .

مهرانه كه در ميان جنگل گير كرده بود مهران را صدا مي زد و كمك مي طلبيد كم كم داشت اشك از چشمانش جاري مي شد .

مهران بعد از جستجو ي بي نتيجه با اسب به داخل جنگل رفت و فرياد مي زد . مهرانا كجايي ! مهرانا ؛ مهرانا .....

تقريباً هوا تاريك مي شد و سياهي همه جا را فرا مي گرفت پدر و مادر مهرانا نگران شدند

آمنه گفت : احسان چرا نيامدند نكنه برايشان اتفاق افتاده باشه

احسان گفت : نگران نباش خانم مهران از سيب كارش خوب بر مي آيد و مي داند چه بكند جنگل را هم مثل كف دستش مي شناسد آمنه كه نگران بود و آرام و قرار نداشت احسان را راضي كرد به سراغ بچه ها برود .

احسان بسوي خانة عيسي حركت كرد وقتي رسيد به عيسي گفت : بچه ها هنوز نيامدند عيسي گفت : نه نيامدند ولي دير يا زود بايد پيدايشان شود .

در همين لحظه با چشماني اشك آلود و چهره اي مضطرب به خانه آمد و رو به پدر و عمو كرد و گفت : كمك كنيد كمك كنيد .

عمو نگران به طرف مهران رفت و گفت : چه اتفاقي افتاده است آرام باش و بگو چه شده

مهران با صدايي لرزان گفت : من بعد از ماهيگيري خوابم گرفت مهرانا نيز براي جمع كردن قارچ به جنگل برود من البته به او سفارش كردم در همين اطراف قارچ را جمع كند وقتي كه بيدار شدم هنوز خورشيد غروب نكرده بود نگران شدم و كمي به دنبالش گشتم هر چه صدايش كردم از او جوابي نشنيدم هر چقدر هم گشتم پيدايش نكردم گفتم بيايم دنبال شما با هم بگرديم .

عيسي مهرداد را صدا زد و گفت زود باش بيا بايد دنبال مهرانا بگرديم همه با هم حركت كردند در راه ، مش رمضان را ديدند از او هم كمك خواستند رمضان هم قبول كرد و هر 5 تا با يك فانوس به طرف جنگل حركت كردند .

مهرانا در جنگل نزديك به يك درخت نشست گريه مي كرد و فرياد مي زد : پدر ، مادر ، مهران كجاييد . كمك . كمك كنيد يكي ؟؟؟؟//

هوا كاملاً تاريك شده بود و صداي زوزة شغال ها به گوش مي رسيد عمو به يك طرف و بچه ها به طرف ديگر حركت كردند . هوا كاملاً تاريك شده بود جنگل چادر سياه خود را برتن كرده بود مهرانا ترسيده بود و دست در موهاي خود فرو برده بود و آبشار طلايي خود را زيرو رو كرد اين حركت مخصوص انسانهاي وحشت زده است اين جا جنگل بود فضاي سياه خلوتي رودرويش گسترده بود صداي پاي جانوران را كه روي علف ها راه مي رفتند مي شنيد . بالاي سرش آسمان از ابرهاي سياه شبيه به دودهاي تراكم پوشيده بود . به نظر مي رسيد كه شهاب حزن انگيزي ظلمت بر سر اين دختر فرد آمده است . شاخه هاي بزرگ به وضعي وحشتناك سيخ ايستاده بودند . چند دسته از بوته هاي خاك در نقاط بي درخت سوت مي زدند . علف هاي بلند زير نسيم مثل مار ماهي پيچ و تاب مي خوردند لرزش شبانه جنگل سراپايش را فرا مي گرفت . ديگر فكر نمي كرد . ديگر نمي ديد . شب بي كران در مقابل اين مخلوق كوچك قد علم مي كرد .

مهرانا با شنيدن صداي زوزة شغال ها پيش از پيش مي ترسيد هر لحظه صدايشان نزديك و نزديك تر مي شد .

مهران و مهرداد با هم به يك سمت حركت كردند مهرداد به مهران پيشنهاد كرد براي اينكه زودتر مهرانا را پيدا كنيم بهتر است از سگ من استفاده كنيم .

تو هم مي تواني جايي ديگر را بگردي بگو ببينم چيز از مهرانا داري . لوازمش آنجاست مهران كمي فكر كرد : چيزي به ذهنش نرسيد . اينجا چيزي نيست بايد برگرديم خانه .

مهرداد گفت : با اين وضع از دست ما كاري بر نمي آيد جز گشتن دنبالش احسان و عيسي با صداي بلند فرياد مي زدند و مهرانا را مي خواندند شايد صداي آنها را بشنود و جوابي بدهد .

آمنه خانم كه از دير كردن احسان نگران شده بود و به سمت خانه فاطمه حركت كرد وقتي به آنجا رسيد به فاطمه گفت : مهرانا كجاست . مهران ، احسان ، بچه ها كجا اند .

فاطمه كمي به او آرامش داد و گفت : نگران نباش اتفاقي نمي افتد همه صحيح و سالم برمي گردند .

آمنه كه آرام و قرار نداشت به فاطمه گفت : راستش را بگو براي دخترم چه اتفاقي افتاده در اين لحظه بغضي كه گلويش را گرفته بود تركيد و به گريه افتاد به حالت التماس به فاطمه گفت : خواهش مي كنم بگو چه شده .

فاطمه همه ماجرا را براي او تعريف كرد و گفت : نگران نباش بچه ها رفته اند به دنبال او حتماً پيدايش مي كنند و صحيح و سالم تحويلشان مي دهند و به خانه بر مي گردند .

مهران به يك سو و مهرداد به طرف ديگر حركت كرد .

نزديك شدن صداي زوزه گرگ ها داشت مهرانا را مي ترساند به حدي كه مهرانا مانند بچه هاي كوچك مي گريست در همين هنگام مهرانا متوجه تكان خوردن بوت اي شد كه در آن نزديكي ها بود خيلي ترسيده بود خودش را جمع و جور كرد و محكم به درخت چسبيد دستش را روي زمين گذاشت تا چيزي براي دفاع از خود پيدا كند . يك تكه چوب ضخيم به دستش افتاد چوب را برداشت و فرياد زد كيه ، اون پشت كيه ، زود باش خودتو نشون بده . كمك كمك كنين يكي بدادم برسه مهران كجايي . پدر ...

بعد زير لب زمزمه كرد اي كاش هراسم را جمع كرده بودم و به حرفهاي مهران گوش مي كردم از او دور نمي شدم الان به اين وضع دچار نمي شدم

يكدفعه از پشت بوته يك چيز پريد بيرون مهرانا جيغ بلندي كشيد يك گرگ بود .

مهرداد صداي جيغ را شنيد فرياد زد مهرانا كجايي مهرانا اگه صدامو مي شنوي جواب بده چند بار صداي كمك خواستن و جيغ را شنيد به طرف صدا حركت كرد .

گرگ زوزه كشيد بعد از چند دقيقه چند گرگ ديگر هم آمدند مهرانا با نگاه به گرگ ها دندان هاي تيزش كه آب از آن جاري شده بود و زبانش از دهانش آويزان شده بود ديگر قادر به حرف زدن نبود .

مهرداد نزديك و نزديك تر مي شد صداي زوزة عده اي گرگ را مي شنيد .

گرگ ها همين طور به مهرانا نزديك تر مي شدند مهرانا چوب دردست از ترس خشكش زده بود .

يكي از گرگها كه جلوتر بود مي خواست به مهرانا حمله ور شود كه سگ مهرداد پارس كنان به طرف او دويد و با او در گير شد مهرداد به دنبال سگ بود كه به مهرانا رسيد مهرداد با ديدن گرگها با يكي ديگر درگير شد گرگ به صورت مهرداد جنگالي زد مهرداد گردن گرگ را گرفت تا گرگ او را گاز نگيرد اما تمام لباسش پاره شده بود با صداي شليك گلوله گرگ نر روي مهرداد به طرف ديگر پرداب شد وبه مهرانا دستش را از روي چشمانش خيسش كنار كشيد .

مهرداد سرش را بالا كرد عمو را ديد و مهران نيز به دنبال صدا شليك كرد . مهرانا به سمت پدر دويد پدر او را در آغوش گرفت و به او گفت : ديگر جاي نگراني نيست.

مرگ پدر شروع خزان زندگي

تازه آسمان سپيده زده بود فاطمه از خواب پريده صورتش خيس عرق شده بود بدنش گر گرفته بود قلبش تند تند مي زد حالت عجيبي داشت پاهايش قدرت راه رفتن نداشتند . سياهي دو چشمش ديده نمي شد . ترس موحشي به او روي آورده بود يعني چي اين ترس چيست .

زير لب زمزمه كرد اين چه خوابي بود يعني چه ؟ چه اتفاقي قرار است بيفتد خدا بخير بگذراند .

او خواب ديده بود در يك مكان كاملاً سبز نشسته است در پيش رويش يك شي سفيد رنگ قرار دارد هرچه تلاش مي كرد بلند شو تا بفهمد آن شي سفيد رنگ چيست نتوانست .

بعد از كمي تلاش متوجه تكان خوردن شي شده وقتي شي به آرامي بلند شده زيرش گودالي بود . با بلند شدن شي آسمان نورا نمي شد و فضاي پشت شي سياه .

چو براي بار چندم تلاش كرد تا بتواند از جايش بلند شود و از قضيه سر در آورد اما نتوانست .

ناگهان متوجه رعد و برق شديدي در آسمان شد بعدش به درون چاله افتاد و سياهي همه جا را فرا گرفت در اين لحظه بود كه از خواب پريد .

فاطمه به سختي توانست خود را به آشپزخانه برساند بعد از اينكه آبي به دست و صورتش زد يك ليوان آب خنك نوشيد .

دائم در ذهن خود خواب را مرور مي كرد و زير لب زمزمه مي كرد چقدر عجيب بود صداي زنگ در راشنيد به سمت در رفت در را باز كرد مش غلام حسين را ديد كه سراغ عيسي را مي گرفت . فاطمه پس از احوال پرسي مختصري كه با مش غلام حسين راست به سوي اتاق عيسي رفت و عيسي را از خواب بيدار كرد .

فاطمه : عيسي ، عيسي بيدار شو .

عيسي گفت : چه شد

فاطمه گفت : مش غلامحسين دم دره ، با تو كار داره

عيسي از جا پريد گفت : آخ فراموش كردم كه امروز چقدر كار دارم به اون قول داده بودم صبح زود به سرزمينش بروم بايد زمين او را شخم بزنم با تراكتور تا ديروقت هم طول مي كشد ، برو بگو دارم مي آيم

فاطمه گفت : عيسي خواهش مي كنم امروز تو و بچه ها از خانه بيرون نريد

عيسي گفت : چرا زن من كار دارم به او قول داده ام نمي توانم زير قولم بزنم و نرم . آخه نمي گي چقدر بي معرفته .

فاطمه گفت : من امروز خواب بدي ديدم ممكن برايتان اتفاق بدي بيافتد التماس مي كنم نرو

عيسي گفت : باشه احتياط مي كنم اما نمي توانم زير قولم بزنم او دوست من است . حالا براي يك خواب كه نمي شه همه چيز را تعطيل كرد .

خواهش هاي فاطمه بي نتيجه بود و عيسي صبح زود رفت حتي بچه ها را هم نديد . آرام وقرار نداشت فاطمه خيلي نگران بود هيچ وقت همچنين احساس نداشت دلشورة عجيبي پيدا كرده بود و ؟؟؟ قلبش ندا از يك حادثه وحشتناك را مي داد گويي كه هر لحظه منتظر چيزي بود و انتظار وجودش ذا فرا گرفته بود آرام وقرار نداشت چشم به در دوخته بود و دم در آشپزخانه نشسته بود نمي توانست كاري بكند و حوصله نداشت .

صور صبح بود هوا مه آلود بود نمناكي برگها و چمن ها قابل حس بود شبنم از روي برگها روي زمين مي چكيد . آسمان كم كم تيره مي شد انگار مي خواهد بيفتد .

عيسي سوار بر تراكتور بهمراه مش غلامحسين به طرف زمين حركت مي كرد ريزش شبنم از روي برگها مانند اشك بود كه از روي گونه ها ي گل ها ؟؟؟؟ پايين نمي آمد اما اشك براي كه براي چه ؟

وقتي كه به زمين رسيدند تا مشغول به كار شوند تقريباً خورشيد طلوع كرده بود .

عيسي با ديدن زمين كه شيب داشت به مش غلامحسين گفت : زمين شيب زيادي دارد كار خطرناكي است .

مش غلامحسين گفت : مي دانم كار نسبتاً سختي است مثلاً من به چند نفر گفته بودم اما هيچكدام حاضر به اينكار نشدند چون مي دانستم تو در اين كار تجربة بيشتري داري و دوست خوبي هم هستي برايم اين كار را خواهي كرد .

عيسي وقتي ديد در يك عمل انجام شده قرار گرفته است چيزي نگفت و مشغول به كار شد با خود گفت : بايد اين كار بخاطر رفاقت هم كه شد انجام دهم ولي آهسته و با احتياط .

عيسي ابتدا قسمت هاي پاييني زير زمين را شخم زد كار بخوبي در حال انجام بود و هيچ مشكلي نبود.

بعد از اتمام كار در قسمت هاي پاييني نوبت قسمت هاي پرشيب زمين بود در حين كار دستگاه رو توري ( شخم زدن ) ( كه در قسمت انتهاي تراكتور متصل است ) به بوته اي گير كرد . عيسي مجبور شد براي در آوردن روتوري از داخل بوته آن را به سمت بالا بكشد . بعلت شيب زياد زمين و بر هم خوردن تعادل تراكتور وقتي كه روتوري بالا آمد . وزن زيادش باعث شد نوك تراكتور به طرف بالا منحرف شده و در يك لحظه واژگون شود .

عيسي كه نتوانسته بود هيچ عكس العملي نشان دهد در زير آن به دام افتاد و با مرگ دست و پنچه نرم مي كرد .

حتي قدرت فرياد زدن را نيز نداشت زيرا سرش در گل فرو رفته بود بعد از چند دقيقه زني كه در زمين بغلي مشغول به كار بود متوجه وضعيت غير عادي تراكتور شد ، كمي كه به آن نزديك شد و عيسي را در زير آن ديد كه دست و پا مي زند فرياد مي كشد و كمك مي خواهد اما كسي در آن نزديكي نبود كه به فرياد ش برسد دست پاچه و با عجله در حين اينكه فرياد مي زد و كمك مي خواست به سمت زمين هاي پايين تر حركت كرد توانست چند ين نفر را مطلع كند .

همه با عجله به سوي محل حادثه رفتند . در همين هنگام در خانه كاسه اي از دست فاطمه افتاد وشكست دلواپسي فاطمه به نهايت خود رسيده بود مانند اينكه قلبش ضربه اي خورده باشد بي حال در گوشه اي از اتاق افتاد درهاي نيمه باز به چارچوب ، كوبيدند و باد شديدي از پنره وارد اتاق شد پنجره ها به هم خوردند و پرده ها تكان شديدي خوردند ، بدن فاطمه مي لرزيد و عرق سردي روي پيشاني اش ظاهر شد ؛ احساس گرمي به او دست داده بود ، احساس بي كس شدن و...

مردم بعد از تلاش فراوان توانستند عيسي را كه نيمه جان بود بيرون بكشند تمام سرش خوني بود و زمين نيز غرق در خون بود مردم او را به جاده اصلي رساند ند . جلوي ماشيني را گرفتند و او را سوار ماشين كردند نيمي از راه را كه طي كردند براي يك لحظه چشمانش را باز كرد بريده بريده و با مكث به سختي گفت : همسرم ، بچه ها به آنها بگوييد كه خيلي دوستشان دارم به مهرداد بگوييد مراقب خانواده باشد .

بعد چشمانش را بست خون از گوشها و بيني اش بيرون ريخت مرد از ديدن اين صحنه و گفته هاي عيسي به گريه افتاد و فرياد زد اي خدا چرا هميشه سختي مال زحمتكش هاست مگه انسانهاي ديگرهم نيستند .

بعد كمي آرام گرفت ذكر كرد و زير لب تكرار كرد

شايد حكمت .... شايد حكمت .....

زماني كه به بيمارستان رسيدند بعد از معينه دكتر گفت :متاسفم اگر كمي زودتر مي آورديد شايد مي توانستم كاري بكنيم اما ...

بعلت ضربة مغزي وخون زيادي كه ازش رفته ديگر دير شده و نمي توان كاري كرد !

خانمي كه اين حادثه را ديده بود و كمك آورده بود بهمراه چند نفر ديگر به سمت خانة عيسي رفتند و قبل از آنجا به خانه احسان رفتند تا اول برادرش را خبر كنند .

به زحمت زياد موضوع را به احسان گفتند احسان كه شوكه شده بود دو دستش را بر سرش كوبيد ديگر قدرت راه رفتن نداشت بر زمين افتاد و فرياد زد

خدا؛ خدا . چرا . چرا .....

آمنه كه از ديدن اين همهمه متعجب شد به طرف احسان رفت در كنارش ايستاد نا خود آگاه اشك از چشمانش سرازير شد رو به او كرد و گفت :

چه اتفاقي افتاده به من بگو چه شده روبه مردم كرد و گفت : تو رو خدا راستش را بگوييد چه شده .

كسي حرفي نزد .

به آرامي و با چشماني گريان احسان گفت : عيسي ، عيسي

آمنه گفت : عيسي چه شد

احسان فرياد زد و گفت : مرده ، مرده

مردم از آمنه خواستند . تا موضوع را به همسر عيسي بگويد .

ابتدا از انجام اين كار امتناء كرد وقتي كه در خواست احسان را ديد قبول كرد .

احسان بهمراه چند نفر به سوي بيمارستان رفت

احسان در راه همينطور اشك مي ريخت و حرف نمي زد .

وقتي آمنه به در خانة فاطمه رسيد دستانش قدرت در زدن را نداشت با كمي مكث بالاخره در را كوبيد با بصدا در آمدن در فاطمه كه در گوشه اتاق نشسته بود از جا برخاست با عجله به طرف در رفت .

گويي كه انتظار ش پايان يافته بود . ضربان قلبش زياد شده بود در را باز كرد . آمنه با چشماني پر از اشك فاطمه را در آغوش گرفت فاطمه بدون اينكه حرفي بزند شروع كرد به گريستن در گوشه حياط نشسته و فرياد زد ، عيسي بهش گفتم نرو ـ چرا ، چرا ، آخر چرا رفتي . چقدر گفتم نرو . خواهش كردم ـ التماس كردم ـ گوش نكردي بچه هايت را هم نديدي خدا اجلت را ؟؟؟ فرستاد من مي دانستم . اين خواب تعبير شد ـ چقدر زود ـ خدايا چرا انقدر زود تعبيرش كردي بچه هايم يتيم شدند . خدا . خدا مي گذاشتي براي آخرين بار بچه هايش را مي ديد بعد او را از ما مي گرفتي . من جواب بچه هايش را چه بدهم به آنها چه بگويم ـ بگويم پدرشان آنها را داماد نكرده از اين دنيا رفت .

باسر صدا و فريادهاي مادر بچه ها به طرف حياط دويدند .

مهرداد و مهران متوجه موضوع شدند مهرداد بي حركت شد نه اشك مي ريخت نه حرف مي زد .

مهران روزهاي خوبي را كه با پدر گذراند را بخاطر مي آورد و قطرات اشك را روي گونه جاري مي كرد .

كار فاطمه بود گريه زاري و كار آمنه دلداري دادن

در بيمارستان احسان به طرف اتاق رفت كه عيسي در آن بود وقتي رسيد به در اتاق دكتر بيرون آمد و گفت : بيمار شما دير به بيمارستان منتقل شد كاري از دست ما بر نمي آمد .

احسان وارد اتاق كه شد با ديدن تختي كه عيسي روي آن بود و پارچه سفيدي كه روي آن را مي پوشاند بدنش سست شد و روي زمين افتاد .

تمام كارها را براي تشيع جنازه عيسي آماده كردند تقريباً نزديك به ظهر بود پيكر بي جان عيسي را بهمراه يك آمبولانس به خانه آوردند .

در خانه قلقه اي بپا شده بود مردم روستا در بيرون دروازه جمع شده بودند و اهالي خانه نيز بروي بالكن خانه نشسته بودند و گريه وزاري مي كردند مردم هم ابراز همدردي خود را با ريختن اشك و دل داري به اهالي خانه نشان مي دادند .

وقتي كه پيكر به نزدكي خانه رسيد خورشيد سوزان تر از قبل شده بود

مهرداد: همچنان ساكت و بي حركت به يكجا خيره مانده بود

مهران : نيز در گوشه ايوان تنها به ياد پدر و گذشته اشك مي ريخت

فاطمه : با فرياد زدن و گريستن عيسي را مي خواند

وقتي عيسي را به خانه آوردند مردم صلوات مي فرستادند و براي شادي روحش طلب آمرزش مي كردند .

عيسي را به اتاقي بردند و در را بستند تا احسان بهمراه چند تن از اهالي محل كه سن و سالي از آنها گذشته بود شروع به انجام مراسم خاص كردند بعد يك يك اعضاي خانواده به ديدن او رفتند .

مهران وارد اتاق كه شد سرش را روي سينة پدرش گذاشت و گفت : عمو پدر من نمرده او قلبش مي زند بعد نگاهي به پدرش كرد و گفت پدر جان بلند شو بگو كه دروغ است تو زنده اي تو در كنار من مي ماني قلبش مي زند عمو تو يه چيزي به پدر بگو بلند شود انقدر نخوابد ما بايد كلي كار انجام دهيم پدر . پدر

عمو او را از اتاق بيرون نبرد .

مهرداد دست پدر را گرفت و به صورتش زد چيزي نمي گفت وقتي كه داشت دست پدرش را به صورت مي كشيد اشك در چشمانش حلقه زد و روي گونه هايش جاري شد

مادر گونه هاي عيسي را مي بوسيد و با التماس از او مي خواست كه بيدار شود و بچه هايش را تنها نگذارد مي گفت : بچه ها به تو نياز دارند . از پيش ما نرو من نمي توانم بدون تو از پس اين زندگي برآيم .

بعد از انجام مراسم جنازه را براي تشيع از خانه خارج كردند

از خانه كه خارج شدند مردم با فرياد لا الله اله الله جنازه را تا قبرستان روستا همراهي كردند .

كم كم آفتاب نيز در زير ابري سرد فرو مي رفت انگار خجالت مي كشيد كه ديگر نور بتاباند دوست داشت او نيز بگريد در اين هنگام بود كه باد شديدي وزيد وبرگها را به حركت در آورد .

شاخه هاي باريك درخت خم وراست مي شدند صدايي كه از برگها بر مي خواست سكوت قبرستان را شكست خم راست شدن شاخه ها مانند تعظيم بود به ورود آنها گرد وخاك در لابلاي درختان بر مي خواست روي كفن را خاك پوشاند آسمان مي خواست به روحش خوش آمد بگويد و زمين جسمش را ببلعد انگار پاره تن خود را پيدا كرده ديگر عيسي وجود نداشت و تنها هالة از خيالات براي اهالي مانده بود تنها همين ديگر هيچ چيز نبود انگار آسمان شعر اخوان ثاث را به گوش جان خريده بود كه مي گفت « آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ، ابري با آن پوشين سرد و نمانكش » آري اين بود رسم زمانه .

تنهايي بچه ها

ماجراي مدرسه وكار

در حيرتم از اين مردم پست

از اين مردم پست مرده پرست

تاهست به مزلت بكشند به جفا

تا مرد به عزت برندش سردست

بعد از مرگ پدر بچه ها به تنهايي به كار هاي مزرعه مي رسيدند و درس هم مي خواندند عمو نيز در كارها به آنها كمك مي كرد .

وقتي مهرداد ديپلم اش را گرفت براي كار در يك شركت به شهر رفت

مهران بايد دبيرستان مي رفت مهرانا نيز به سال سوم راهنمايي مي رفت وقتي كه سال سوم راهنمايي را گذراند براي ادامه تحصيل و ورود به دبيرستان بايد به روستاي ديگر كه داراي دبيرستان بود مي رفت پدر مهرانا به خاطر دوري راه و سختي هاي آن با رفتن مهرانا به دبيرستان مخالفت كرد .

مهرانا خيلي ناراحت شد هر چه به پدرش گفت . او قبول نكرد براي مهرانا خيلي سخت بود كه باور كند ديگر به مدرسه نخواهد رفت چون خيلي به تحصيل علاقه مند بود .

مدتي در خود فرو رفته و حاضر به ديدن كسي نبود

مهران وقتي به ديدنش رفت مهرانا گفت : نمي توانم ... نمي توانم !؟

مهران گفت : چه شده چه اتفاقي افتاده ؟ چرا نمي خواهي از خانه بيرون بيايي چرا نمي خواهي كسي را ببيني چرا در اتاق خودت را حبس كردي . موضوع را به من بگو ـ نمي دانم چه معني دارد .

مهرانا چيزي نگفت .

مهران به سوي عمو رفت از او پرسيد : عمو جان چرا مهرانا اينقدر ناراحت است حتي نمي خواهد حرفي بزند

عمو چيزي نگفت چون نمي خواست مهران را وارد اين ماجرا بكند .

مهران وقتي به خانه رفت ناراحت و نگران بود وقتي وارد اتاق شد نگاهي به فضاي اتاق كرد .

در گوشه اي از اتاق روي ديوار نزديك شومينه نگاهش به عكس پدر افتاد ناخود آگاه اشك از چشمانش سرازير شد با خود گفت : چقدر زود گذشت انگار همين ديروز بود كه با هم به سوي شاليزار مي رفتيم و در مزرعه مشغول به كار مي شديم .

با دست اشكهاي خود را پاك كرد و نگاهش را به طرف ديگر اتاق جايي كه مادر نشسته بود افتاد چشمان مادر بسته بود .

وقتي كه وارد اتاق شد اصلاً متوجه مادر نشده بود .

نگاه به مادر مي كرد كه متوجه چروگ هاي زود هنگام صورت او شد موهايش كه بعد از فوت پدر بتدريج سفيد تر مي شدند آهي از ته دل كشيد و به طرف مادر رفت تا رويش ماحفه اي بكشد مادر چشمانش را به آرامي باز كرد وگفت :

توي پسرم شام گرم است اجاق را خاموش كن شامت را بخور

مهران گفت : چشم مادر ـ دست شما درد نكنه

مادر دستي به سر مهران كشيد و به او گفت : اگر تو و مهرداد را نداشتم چه كار مي كردم خدا را براي داشتن همچنين بچه هايي شكر مي كنم راستي پسرم نامه اي از برادرت نيامد مهران گفت نگران نباش تازه مدتي است كه رفته حتماً نامه مي دهد .

صبح شد مهران وقتي از خواب بيدار شد به طرف استطبل براي انجام كارها و نظافت رفت نزديك به ظهر بود كه پستچي به در خانه آنها آمد و مهران را صدا زد گفت : خسته نباشيد خدا قوت . مهران تشكر كرد . پستچي نامه اي از كيفش در آورد و به مهران داد و گفت : از طرف برادرت مهرداد است .

مهران خيلي خوشحال شده بود پس از پستچي تشكر كرد و با عجله به طرف كلبه حركت كرد فرياد مي زد مادر . مادر . پستچي با ديدن اين صحنه لبخندي بر لبانش جاري شد و از خدا برايشان آرزوي موفقيت و سر بلندي كرد .

مهران وارد اتاق شد مادر گفت : چه شده چرا اينقدر سر و صدا مي كني ؟

مهران در جواب به مادر پاكت نامه را نشان داد .

مادر خوشحال به طرف مهران آمد و گفت : نامه مهرداد است .

مهران گفت : بله مادر

مهران پاكت نامه را باز كرد و نامه را خواند

مادر و برادر ارجمند و مهربانم

با عرض سلام از دور دست نوازشتگرتان را مي بوسم و از خداي بزرگ براي شما و ساير بستگان عمر پر بار و سعادت دير پا با تندرستي آرزومندم برادر عزيزم ان اشاء الله كه در سايه توجهات خداوند بزرگ در همه كارها بخصوص در امر تحصيل موفق پيروز باشي

مادر عزيزم فكر مي كنم بهترين تشكر اين است كه بگويم هر چه آنچه دارم از شما دارم . اكنون كه جاي پدر خالي است و ديگر در پيش ما نخواهد بود بايد بگويم كه اين شما بوديد كه در حد توان و حتي بالاتر از آن برايم امكانات فراهم ساختيد و به مراحل رشد رسانديد . در برابر اين بزرگواري شما تنها كاري كه از من ساخته است ، اين است كه به كوشش خود ادامه دهمد و با كسب موفقيت بيشتر رضايت شما را بيش از پيش موجب شوم .

در مورد كار هم بايد بگويم در يك شركت دولتي در قسمت امور اداري مشغول به كار شده ام حقوق آن كم است ولي انقدر است . تا خرج زندگي يك نفره من وتحصيلاتم را بدهد . همچنان مشغول خواندن درس مي باشم زيرا با تحصيلات بالاتر مي توانم در شغلم ارتقاء پست و مقام پيدا كنم . بهتر است نگران من نباشيد اگر نامه ام دير بدستتان رسيد معذرت مي خواهم زيرا همانطور كه حدس زده ايد سخت مشغول درس و كارهاي اداره بودم .

برادر عزيزم اطمينان دارم كه مثل هميشه در مطالعه درسها كوشا هستي و هرگز درس خواندن را كه مهمترين برنامه زندگي توست فراموش نمي كني به همين خاطر است كه همه دوستت دارند . عزيزم سعي كن رضايت خاطر مادر و ساير افراد را با رفتار خوب و شايسته ات جلب نمايي كه اين بزرگترين خصلت انساني ست .

سلام گرم مرا خدمت عمو و زن عمو و مهرانا و همچنين خانواده مش رمضان و همه دوستان برسان .

من در اوايل فرصت نزد شما خواهم آمد . مواظب خودتان باشيد و به آدرسي كه در پشت پاكت است برايم نامه بنويسيد .

اميدوارم خداوند سايه شما را ؟؟؟/ بدارد و به من هم توفيق جانبه بخصوص كسب رضايت والدين عنايت فرمايد .

« پسر شما مهرداد »

صداي در خانه و فرياد عمو كلام مهران را قطع كرد .

عمو نيست . نيست رفته همه جا را گشتم اما خبري از او نشد كه نشد .

مهران نگاهي به عمو كرد و گفت : نگران نباش بنشين نو برايتان يك ليوان آب خنك بياورم كمي كه آرام تر شديد همه ماجرا را تعريف كنيد .

عمو بعد از اينكه كمي آرام شد گفت : احسان كه مهرانا بايد وارد دبيرستان شود دهكده ما هم كه دبيرستاني ندارد او بايد راه طولاني را تا مدرسه برود من براي او نگران بودم به همين خاطر به او گفتم حق ندارد به مدرسه برود .

او هم ناراحت شد چند روز خود را در اتاق حبس كرد و چيزي نخورد صبح كه از خواب بيدار شدم ديدم در اتاقش باز است گفتم شايد پذيرفته كه ديگر نبايد مدرسه برود و از اتاق خارج شده ولي وقتي وارد اتاق شدم خبري از او نبود به خانه را گشتم در حياط هر چه فرياد زدم و او را خواندم اما خبري نشد نمي دانم چه كار بايد بكنم .

مادر مهران نگاهي به احسان كرد و گفت شايد رفته خانه دوستش يا كه رفته بيرون چيزي بخرد . مهران گفت مي روم بيرون خانه مش رمضان از دخترش مي پرسم بهترين دوستش او است شايد او بداند .

بعد راهي كوچه شد بعد از كمي چرخيدن و گشتن به سوي خانه مش رمضان رفت در خانه را زد بعد از كمي انتظار چهره دختري زيبا نمايان شد سلام كرد مهران سلام ش را داد بعد گفت : حال پدر مادرت خوب است

مهرو جواب داد : همه خوبند شما و خانواده تان خوبيد

مهران پرسيد : شما از مهرانا خبري نداريد

مهرو گفت : چه اتفاقي افتاده

مهران گفت : چيزي نيست همين طوري پرسيدم

مهرو گفت : حتماً اتفاقي افتاده چون مهرانا امروز صبح زود به خانه ما آمده بود خيلي آشفته بود مي گفت پدرش ديگر به او اجازه نمي دهد به مدرسه برود اين حقيقت دارد .

مهران گفت : هنوز در خانه شماست

مهرو گفت : نه صبح بعد از اينكه كمي با من حرف زد رفت فقط گفت مهران ميداند من كجا هستم همين وبس

مهران بعد از تشكر گفت : مهرداد سلام براي خانواده تان رساند و سپس خداحافظي كرد

وقتي رسيد به خانه به عمو گفت : نگران نباشيد فقط شما به من اجازه دهيد كه از شما خواهش كنم از تصميمتان صرف نظر كنيد .

عمو به مهران گفت : اما

مهران نگذاشت حرفش را بزند سخنش را بريد و گفت : اما و اگر نداريم من خودم مسئوليتش را بعهده مي گيريم قول مي دهم هر روز صحيح و سالم او را ببرم مدرسه بعد هم صحيح و سالم تحويل شما بدهم عمو ديگر حرفي براي گفتن نداشت .

مهران به سوي جايگاه هميشه در جنگل رفت جايي كه هر وقت دلشان مي گرفت يا مي خواستند ساعتي كنار هم باشند به آنجا مي رفتند .

مهران متوجه مهرانا شد كه در گوشه اي نشسته و مشغول فكر كردن است تكه چوبي در دست دارد كه آن را روي برگ هاي روي زمين مي كشيد مهران آرام آرام به او نزديك شد طوري مهرانا متوجه حضورش نشد .

دستش را به آرامي روي شانه مهرانا گذاشت . در يك لحظه قلب مهرانا لرزيد سرش را چرخاند مهران را كه ديد ناخودآگاه از جا پريد و خود را در آغوش مهران انداخت و شروع به گريستن كرد مهران دستش را به روي موهاي مهرانا كشيد و به او گفت ديگر نگران نباشيد من با پدرت حرف زده ام و توانسته ام او را راضي كنم تا تو به مدرسه بروي به مهرانا احساس آرامش خاصي توام با لذت دست داد خود را پيش از پيش در آغوش مهران رها كرد مهران نگاه پر معنايي به مهرانا كرد مهرانا كمي به عقب رفت گونه هايش سرخ و سفيد شد وقتي خودش را در آغوش مهران ديد . در اين لحظه مهران بوسه اي به پيشاني مهرانا زد و به او گفت : عزيزم من به غير تو كسي ندارم تو تمام وجود من و زندگي ام هستي نمي توانم ببينم كه از چشمان آبي تو قطره اي از آن درياي خروشانت بچكد و هدر برود قلبم متعلق به تو و دنيايم مال تو و وجود پر مهرت است .

پاييز فصل اعتدال هوا ست ، ولي نه اعتدال بهاري . فصل رسيدن و بهره برداري از ميوه هاست ، فصل خرمن كوبي و كار و كوشش كشاورزان فصل باز شدن مدارس و كار و كوشش جويندگان علم و دانش از طرفي موسم خشكيدن چشمه سارها و بي آبي جويبارها و رودخنه هاست و وقت رقصيدن برگ درختان با گيسواني زرد ، پژمرده ،خشكيده ، جدا شدن از شاخه ، ريختن بر زمين . فصل وزيدن بادهاي تند و بي رحمي و شقاوت پي در پي بدون وقفه بر باغ و بوستان و كوه و دشت مي تازد و همه را ويران مي كند .

بالاخره فصل شروع مدرسه ها رسيد و بچه هاي كوچك كه براي اولين بار به مدرسه مي رفتند خيلي خوشحال بودند و از شادي به هوا پريدند مهرانا نيز وقتي با مهران راهي مدرسه مي شد خيلي خوشحال بود او علاقه زيادي به تعليم و تحصيل داشت . او دوست داشت تا به تحصيلات خود ادامه دهد تا شايد روزي بتواند به آرزوي خود يعني معلمي برسد براستي كه چه مقامي مي تواند بالاتر از معلم باشد كه خداي بزرگ در قرآن كريمش مقام « خشيت » را كه از بهترين درجه هاي اهل معرفت است به دانشمندان و معلمين با فضليت نسبت داده و مي فرمايد : « انما بخشي الله من عباده العلماء » تابش خورشيد ديگر آزار دهنده نيست . بلكه با مهر و عطوفت گرماي ملايم خود بر روي آفاق مي خندد ، بدين جهت از سايه گريزان و به سمت آفتاب گرايش دارند .

مهرانا نگاهش به آسمان چرخيد متوجه پرندگاني شد كه منظم و يكدسته در حال پروازند پرندگان ديگر مي بايست لانه و كاشانه خود را ترك و به نقاط ديگر مهاجرت مي نمودند مهران و مهرانا در راه مدرسه بايد از جنگل باغ عبور مي كردند .

سكوت عجيبي باغ و بوستان را فرا گرفته بود ديگر خبري از آن فضاي سبز و دل انگيز شكوفه هاي رنگارنگ چشم نواز و گرماي سوزان نبود تنها صداي كه شنيده مي شد خش خش برگهاي خشكيده است كه باد آنها را از نقطه اي به نقطه ديگر مي برد و گهگاه از دور دستها غار غار كلاغي شنيده مي شد .

باغ پاييز مانند يك شعر بود :

باغ بي برگي

روز و شب تنهاست

با سكوت پاك غمناكش

باغ نوميدان

چشم در راه بهاري يست

باغ بي برگي

خنده اش خوني است اشك آميز

چاودان بر اسب يال اشان زردش

ميچمد در آن

پادشاه چمن ها پاييز

مهران نگاهي به مهران كرد و گفت : پاييز در عين اعتدال هوا و تابش ملايم خورشيد و زيبايي رنگها و برداشت محصول و باز شدن مدارس فصل مدارس فصل غم و اندوه جانوران پرندگان و ياد آور پيري و ناتواني است .

مهرانا آهي از ته دل و ما تمام وجود كشيد و گفت آري . اميدوارم خزان زندگي ماهيچ وقت توام با غم و غصه نباشد .

مهران گفت : من هم اميدوارم همين طور باشد .

مهرو كه تا بحال ساكت بود و چيزي نگفت با اشاره به دور دست ها قله كوهي را نشان داد و گفت : ببينيد بچه ها چقدر درخشان است برف ها مانند ملحفه اي سپيد و نقره اي كوه را پوشانيده مهرانا با تبسمي كه بر لب داشت گفت : واقعاً كه زيباست مهران نيز سرش را به نشانة تائيد حرف او تكان داد بالاخره به دبيرستان رسيدند از چندمين متر دورتر صداي شوق و شعف بچه ها به گوش مي رسيد آنها به مدرسه رفتند و مهران نيز به سوي مدرسه خودشان كه چندين متر دورتر بود رفت .

روزها و ماه ها گذشت و هوا كم كم پيش از پيش چهره خود را بر طبيعت مي گستراند .

مهران سال آخر دبيرستان را مي گذراند و در حال آماده شدن براي امتحان ورودي به دانشگاه بود مهرانا نيز درس مي خواند و چيزي تا اتمام تحصيل نداشت .

مادر گفت : مهران مدتي است برادرت نامه اي نداده برايش نامه اي بنويس و علتش را بپرس

مادر گفت قلم و كاغذ را آماده كن من مي گوييم تو بنويس مهران گفت چشم مادر !

مادر گفت : مهران نوشت نامه را پست كرد .

مهرداد كه فصل امتحانات در دانشكده را پشت سر مي گذاشت و تمام حواسش به درس خواندن و قبولي بود فراموش كرده بود نامه اي بنويسيد

در اتاقك يا خوابگاه دانشجويي خود به همراه چند تن از دوستانش مشغول مطالعه بودند كه زنگ در به صدا در آمد دوستش در را باز كرد . آقاي مهرداد ميري ـ نخير من دوستش هستم . نامه دارند لطف كنيد بگوييد خودش بيايد نامه را تحويل بگيرد مهرداد نامه را گرفت با ديدن نامه تازه يادش آمد كه خيلي وقت است نامه اي به مادر و برادرش نداده است با عجله نامه را باز كرد .

فرزند دلبندم

نامة محبت آميزت كه مملو از احساس قدرشناسي بود رسيد موجب حسرت و شادماني من و برادرت شد .

اينهمه قدرداني و حق شناسي كه ابراز نموده بودي نشانه خوبي توست وگرنه كاري كه ما كرديم غير از ايفاي وظيفه چيز ديگري نبود .

نور چشم عزيزم همانطور كه در نامه ات اشاره كرده بودي دوري فرزندي مثل شما براي ما غم انگيزي و مشكل مي باشد . ولي خودت بهتر مي داني انسان براي رسيدن به آرمانهاي والا نياز به اينگونه محروميت ها را نيز دارد و بايد راه هاي سخت و دشوار را بپيمايد . تا شاهد پيروزي باشد . درست است كه ما براي تو زحمت كشيده ايم ولي بايد بگويم كه درك و فهم خودت موجب شده كه زحمات ما بي حاصل نمايد .

برادر عزيزم سلام اميدوارم سلامت باشيد نامه شما كه رسيد يك دنيا گرمي و روشنايي به زندگي ما بخشيد با ديدن هر چيزي مربوط به شماست خاطره هايمان را بياد مي آورم .

مدتي است كه نامه ات به دست مان نرسيده مادر كمي نگران شده بود بهمين خاطر برايت نامه اي فرستادم اميدوارم مشكلي پيش نيامده باشد سلامت را به همه رساندم كه موجب شادي و شعف آنها شد .

همه افراد خانواده برايت آرزوي سعادت و سلامتي و موفقيت دارند . در اولين فرصت برايمان نامه بنويس به اميد ديدار مادر و برادرت

مهرداد بعد از خواندن نامه فوراً جواب نامه را ارسال كرد و در آن نوشت كه به زودي بر خواهد گشت تاكاري را انجام دهد . و هم به آن ها سري زده باشد .

« بازگشت مهرداد »

خورشيد از لابه لاي ابرها نمايان بود . برفها كم كم آب مي شدند نسيم ملايمي مي وزيد هوا رو به گرمي مي رفتند . گل ها از زمين مي روييدند سر سبزي و خرمي مجدد باغها و مرغزاران آغاز شده بود خورشيد نور و رنگ طلايي خود را روي زمين مي انداخت و بر زيبايي چمن زارها و كشتزارها بيش از پيش مي افزود . خبر تولد نوزاد طبيعت به گوش بلبل رسيد . و او را به سمت خود كشيد پرندگان مهاجر بازگشتند به لانه هاي خود و قطرات بلورين شبنم گونه هاي طبيعي را مي شست گل ها و شكوفه هايي كه باغ را زينت بخش بودند اكنون داشتند به ميوه هاي سرخ و زرد تبديل مي شدند خوشه هاي زمردين گندم با بادهاي ملايم مانند دريايي مواج به رقص جمعي مي پرداختند .

مادر و مهران در آشپزخانه نشسته بودند صبح بود و آنها مشغول صرف صبحانه بودند مهران گفت : اگر من در امتحانات ورودي به دانشگاه قبول شوم بايد به شهر بروم

مادر گفت : اميدوارم كه موفق و مؤيد باشي پسرم

صداي در كلامش را قطع كرد

مهران: من در را باز مي كنم .

آمدم . كمي صبر كنيد

در كه باز شد مهران اندام بلند و كشيده برادر خود را در پشت در ديد.

ناخودآگاه او را در در آغوش گرفت

برادر خوش آمدي

مهرداد گفت : خيلي دلم برايتان تنگ شده بود خيلي خوشحالم كه شما را مي بينم

مهران گفت : بيا برويم داخل خانه

مهران چمدان هاي مهرداد را برداشت و فرياد زد مادر ، مادر مژده بده برادر آمده

مادر بسيار خوشحال گويي كه دنيا را به او بخشيده باشند به سوي در شتافت تا قامت رعناي پسرش را ببيند پسري كه مدتي از او دور بوده ، نه صدايش را شنيده بود دلش مانند گنجشگ مي زد وقتي فرزندش را ديد او را در آغوش گرفت از گونه ها پر چروكش كه گلگون شده بود قطرات اشك سرازير شد و بعد از بوسيدن او گفت : از ديدنت بسيار خوشحالم اميدوارم مدت زيادي بماني و زود نروي .

مهرداد كه بغض گلويش را مي فشرد دست مادرش را بوسيد و شروع به گريستن كرد به مادرش نگاهي كرد و گفت : دلم برايتان يك ذره شده بود خيلي منتظر اين لحظه بودم مادر ـ چقدر شما پير شديد موهايتان چرا انقدر سپد شده صورتان چرا اينقدر چروك خورده

نشستند دور ميز مهران گفت : خوب برادر از كارت بگو از شهر از آدمهايش

مادر گفت : پسرم الان كمي استراحت كن وقتي كمي خستگي راه از تنت بيرون رفت بيا چيزي بخور بعد هر چه مي خواهي بگو .

مهرداد گفت : چشم مادر حتماً ، مهران باشد بعد از كمي استراحت برايت مي گويم كه در شهر چه مي گذرد . راستي عمو چطور است از زن عمو و مهرانا چه خبر ...

مادر گفت : همه خوبند . اين استكان چاي را بخور و استراحت كن اتاقت را آماده مي كنم تا بيايي .

مادر به سوي اتاق رفت تا آن را براي خوابيدن مهرداد آماده كند.بخاطر حضور مهرداد و بازگشت او قبل از رفتن به مهران گفت كه عمويشان را براي شام دعوت كند .

مهرداد گفت : مهران جان بگو ببينم با درسهايت چه مي كني

مهران گفت : درسم تمام شده خودم را براي امتحانات ورودي دانشگاه آماده مي كنم

مهرداد گفت : ان شاء الله موفق شوي ـ از مش رمضان و خانواده اش چه خبر

مهران گفت : حالشان خوب است سلام رساندند .

مهران به سوي خانة عمو به راه افتاد و در راه با خود فكر مي كرد كه اگر در امتحانات قبول شود مي تواند مانند برادرش به دانشگاه برود و در آنجا ادامه تحصيل بدهند بعد هم به دهكده شان بر خواهد گشت و با مهرانا ازدواج خواهد كرد و او را به شهر مي برد و زندگي مشترك خود را در همانجا ادامه خواهند داد همانطور كه مشغول فكر كردن بود و با خود حرف مي زد متوجه شد به خانه عمو رسيده بعد از ورود به خانه زن عويش را در گوشه اي از حياط ديد كه مشغول شستن لباس بود در گوشة ديگر حياط كه تلالو خورشيد روي باغچه گلهاي موجود در آنجا را زيبا كرده بود متوجه حضور مهرانا شد او لباس سپيد با دامن حريركه گلهاي رنگارنگ در آن نقش بسته بود كه خود نظير باغچه اي پر از گل بود بر تن داشت كه نور خورشيد گونه هاي درخشاني از چهرة او ساخته بود و در خشش چشمانش كه نمي شد براي مدتي به آن نگاه كرد و موهايي كه روي لباسش قد علم كرده بود گويي كه خورشيد او مي باشد و موهايش نيز شعله هايش است مبهوت تماشاي او شده بود و حرارت خاصي را در خود احساس مي كرد .

ناگهان مهران با صدايي آرام و شيرين كه مانند نسيم ملايمي گوشش را نوازش مي داد به خود آمد .

مهرانا : سلام پسر عمو

مهران كمي به او نزديك تر شد و با نگاهي كه از نوك پا تا سرش را بر انداز كرد گفت : سلام چقدر زيبا شده اي فوق العاده است اين لباس ها چقدر به شما مي آيد . من افتخار مي كنم كه ما مرا دوست داريد . زيبايي دنيا در شما خلاصه مي شود هر روز زيباتر از ديروز مي شويد . خدا را شكر مي كنم كه شما را به ماداده .

مهرانا ضربان قلبش با گفتن اين كلمات و با شنيدن آنها افزايش مي يافت مي خواست پرواز كند گويي در خلاء است احساس عجيب و زيبايي بود دلش مي لرزيد و گونه هايش در درخشش آفتاب مانند نوري كه از خورشيد مي ترواد و تغيير رنگ مي دهد سرخ و زرد و سپيد مي شد .

عمو از گوشه ايوان بيرون آمد و وقتي كه متوجه حضور مهران شد گفت : چطوري عمو .

با اين صدا رشتة افكار مهران از هم گسيخت و نگاهي به عمو كرد و گفت : سلام عمو جان ـ متشكرم حالم خوب است . شما چطوريد .

عمو گفت : من خوبم . مادرت چطور است چرا او را نياوردي تا ناهار را با هم بخوريم .

مهران گفت : آمدم تا حالتان را بپرسم هم بگويم كه مهرداد آمده شب بيايد خانه ما تا دور هم باشيم .

عمو با خوشحالي گفت : چه وقت آمده است .

مهران گفت : صبح آمده مادر از ديدنش خيلي خوشحال شد .

زن عمو گفت : ما هم خيلي خوشحاليم كه او بالاخره صحيح و سالم و با دستي پر برگشته

مهران از عمو وزن عمو ومهرانا خداحافظي كرد و گفت شب منتظر تان خواهيم بود .

شب در خانه همه در حال نشسته بودند با هم حرف مي زدند.

عمو روبه مهرداد كرد و گفت : خوب عموجان بگو اين مدت كه نبودي چكارها كردي از جايي كه بودي بگو .

مهرداد گفت : باشه مي گوييم ، من در شهر با خيلي از چيزها يي آشنا شده بودم كه تا بحال نديده بودم همه در شهرهاي صنعتي در حال پيشرفت روز به روز است و براي راحتي مردم چيزهاي جديدي توليد مي شود شهر داراي رستوران هاي بزرگ و كوچك است كه تعدادي از مردم تغذيه خود را از آنها فراهم مي كنند . كارخانه هاي بزرگ و كوچك نيز هست كه باعث اشتغال افراد زيادي مي شود هواي آن زياد تعريفي ندارد چون اين كارخانه ها علاوه بر اشتغال آلودگي نيز توليد مي كنند . يكي ديگر از اين عوامل عبور و مرور ماشين ها و وسايل نقليه ديگر است كه آلايندگي زيادي دارند آلودگي صوتي نيز زياد است . با اين همه مردم آخر هر هفته براي استراحت و بيرون ريختن خستگي روزهاي كاري از تن بيرون از شهر يادر حاشيه آن به پارك هايي كه پر از فضاي سبز است و وسايل بازي بسيار زيادي در آن وجود دارد مي روند كه تقريباً هوايش خوب است بزرگترها و كوچكتر ها به بازي و تفريح مي پردازند . دانشگاه آن هم نسبتاً به اندازه دهكده ها است يا كمي هم بزرگتر دانشجويان از شهرهاي زيادي به آنجا مي آيند . من زياد از خانه خارج نشدم چند ساعتي هم كه بيرون بودم در شركت مشغول كار بودم .

راستي ، آنقدر حرف زدم كه سرتان را درد آوردم .

عمو گفت : نه پسرم اتفاقاً خيلي دوست داشتني و شنيدني بود حرفهايت ما را با شهر بيشتر آشنا كرد البته من كه هر چند وقت در ميان براي خريد بعضي از وسايل مورد نياز به شهرستان مي روم از اين جور چيزها مي بينيم ولي توضيح شما كامل تر بود و مرا با چيزهايي كه هنوز نديده بودم آشنا كرد .

بعد از خوردن شام و نوشيدن چاي مهردا از جاي خود بلند شد و به طرف اتاقش رفت بعد با يك بسته بزرگ وارد حال شد نگاهي به جمع مي اندازد مي گويد حالا نوبت سوغاتي هاي شما است .

بعد از اين كه بسته را باز كرد چندين بسته كادو شده از آن در آورد و ابتدا به سوي مادرش رفت و يك بسته به او داد . مادر بعد از اينكه او را بوسيد گفت : نيازي نبود كه زحمت بكشي پسرم بعد به سراغ عمو وزن عمو ، مهران و نهايتاً مهرانا رفت و بسته هاي آنها را داد هر كردام تشكر كردند .

مهرداد گفت : بهتر است يكي بسته هايتان را باز كنيد .

مادر بسته اش را به آرامي باز كرد يك جانماز گلدوزي شده با نقش بسيار زيبا به همراه يك چادر با گلهاي سرخ باز هم از او تشكر كرد .

عمو هديه اش را باز كرد هديه اش يك ساعت با رنگ نقره اي كه درخشش خاصي داشت به مهرداد گفت سپاسگزارم از اين هديه ، خيلي وقت بود كه مي خواستم براي خودم بخرم ولي تا الان فرصت پيش نيامده بود .

مهرداد گفت : قابل شما را ندارد . اين در مقابل زحماتي كه شما بعد از فوت پدر ربريام كشيده هيچ ارزشي ندارد .

مهران كه ديگر طاقت نداشت هديه اش را با عجله باز كرد . يك پيراهن سپيد رنگ بهمراه يك كراوات به طرف برادرش رفت و او را پوشيد و از او تشكر كرد .

بعد هم مهرانا هديه اش را باز كرد و يك شال نيلي كه بسيار زيبا بود .

مهرانا گفت : خواهش مي كنم ، چه زحمتي ، قابل شما را ندارد حالا ديگر نوبت زن عمو بود هديه اش را باز كرد يك بلوز زيبا و شيك با طرح نظير طرح هاي هندي كه چشمها را مجزوب خود مي كرد .

زن عمو كه خيلي خوشحال شده بود گفت : چقدر شما خوش سليقه ايد آقا مهرداد .

مهرداد گفت : ؟؟؟؟؟؟؟؟ اين فقط يك وظيفه بود اگر كوتاهي كرده ام از همه عذر خواهي مي كنم

شب خوبي بود همه راضي و خوشحال بودند ستاره ها به جمع آنها چشمك مي زد و ماه با تمام وجود به آنها نور مي بخشيد .

وقتي همه به خانه رفتند مهرداد به سراغ مادرش رفت از مادر خواست كه به سخانش گوش دهد مادر نيز پذيرفت .

مهرداد گفت : مادر جان مي خواهم موضوعي را با شما در ميان بگذارم اما نمي دانم از كجا شروع كنم و چگونه آن را مطرح كنم .

مادر گفت : پسرم راحت باش هر چه مي خواهي بگو .

مهرداد مكثي كرد و چيزي نگفت

مادر گفت : حرفت را بزن چرا سكوت كردي

مهرداد با كمي معطلي و اين دست آن دست كردن شروع به مقدمه چيني كرد

مادر كه ديگر صبرش تمام شده بود گفت : اينقدر كشش نده به من بگو حقيقت چيه . حرف دلت را بگو

مهرداد كه ديگر نمي توانست قلبش را آرام كند به مادر گفت : با اجازه شما مي خواهم ازدواج كنم !؟

مادر كه سر از پا نمي شناخت با كمال خوشحالي به سوي مهرداد رفت او را غرق در بوسه كرد مهرداد كه از خجالت سرخ شده بود از مادر تشكر كرد مادر ادامه و با عجله از او تشكر كرد مادردر ادامه از او پرسيدند خوب پسرم بگو ببينم اين دختر خوشبخت كيست كه قرار است با پسر گلم ازدواج كند .

مهرداد گفت : غريبه نيست شما او را مي شناسيد دفتر مش رمضان « مهرو خانم ».

مادر خوش رويي از انتخاب او تعريف كرد و به او تبريك گفت .

ازدواج مهرداد و سفر مهران براي تحصيل

در خانه مش رمضان شورو شوق خاصي بود و مهرو در اتاقش نشته بود نمي دانست چه بكند و چه بگويد كسي كه دوستش داشت قرار بود شب به خواستگاري او بيايد .

مادر مهرو « زري » گفت : مش رمضان دخترمان مي خواهد از ما جدا شود من كه باورم نمي شود و بعد از اين همه زحمتي كه برايش كشيده ام بايد به زودي از ما جدا شده و برود .

مش رمضان گفت : زن او كه براي هميشه نمي رود و چند وقت در ميان به ديدن مه هم مي آيد تازه اين كه رسم است به قول قديمي ها شتري است كه در خانه همه مي خوابد اگر اين پسر خوب داماد مابشه ؟؟؟//

زري گفت : من نمي توانم دوري او را تحمل كنم يعني چي كه مي رود كجا مي رود من بدون او نمي توانم زندگي كنم مهرو پاره تن من و تنها فرزندم است برايم سخت است كه از اينجا به شهر كيلومترها از مادور تر برود .

مش رمضان : او بايد زندگي كند ، بايد ازدواج كند ، اين حقيقتي است هر چند سخت اما بايد آن را قبول كرد نمي توانيم او را در اين خانه براي هميشه نگه داريم او هم حقي دارد وظيفه ما اين بود كه او بزرگ كنيم و نيازهاي مادي و معنوي او را تا حدي بر طرف كنيم از اين به بعد او نيازهاي ديگري مانند دوست داشتن و احساس بزرگي و زندگي مشترك دارد كه بايد آن را تجربه كند .

اصلاً مگر شما خودتان يك زماني از مادرتان جدا نشديد و با من ازدواج نكرديد .

زري خانم چيزي نگفت و ترجيح داد كه خانه را مرتب كند چون قرار بود خواستگار بيايد پاسي از شب مي گذشت هوا خوب بود آسمان از روشنايي ماه رنگ و لعاب به خود مي داد . ماه چهره خود را از پشت كتاب نمايان كرد چهره زيبايي بود انگار نور بزرگي در آن نقش بسته است ستارگان با بازيگوشي به ماهچشمك مي زدند ماه نيز هرچند وقت يك بار از خجالت نقاب بر چهره مي كشيد و خود را در پشت تودة ابر مخفي مي كرد . هوا نيز مساعد بود براي قدم زدن . مهرداد آنقدر غرق خواستگاري بود كه هر گز لطافت هوا را احساس نمي كرد . ولي يك لحظه ....

بله يك لحظه كه از كنار مزرعه مي گذشت ( همان مزرعي كه پدرش در سانحه در آنجا جان سپرد ) همه وجودش به ياد پدر افتاد افكار پدر در آسمان براي در دست تكان مي دهد در قلبش احساس كرد كه كسي زمزمه اي مي خواند كمي توجه كرده بله صدا آشنا بود . صدا صداي آشناي قديمي بود آن آشنايي قديمي نغمه در دل پسر خواند و ديگر صداي نيمد آن صدا اين بود « خوشحالم پسرم ، خيلي خوشحالم »

در دل مهرداد آشوبي بود ...

مادر نيز (كه مدتها آرزوي چنين لحظه اي را داشت ) احساس خشنودي مي كرد به در خانه كه رسيدند مهرداد گفت : مادر كمي صبر كن تا لباسم را مرتب نمايم

مادر گفت : كاملاً مرتب و خوش تيپ هستي اصلاً نگران نباش

با صدا در :

مهرو ( گويي كه كاسه دلش به زمين افتاده باشه و شكسته باشد ) قلبش لرزيد

« مادر » ميهمانان آمدند بعد به سوي اتاق مهرو رفت و گفت دخترم بهيچ وجه اضطراب نداشته باش و نترس سعي كن خجالت هم نكشي آنها كه غريبه نيستند هر وقت صدايت زدم چاي را مي آوري

مهران در فكر اين بود كه چه زماني او بايد به خواستگاري مهرانا عريزش برود و آن زمان چه خواهد گذشت .

( مهرو ) گفت : چشم مادر

مش رمضان در باز كرد

بفرماييد خوش آمديد ... قدم رنجه فرموديد

اين گل و شيريني قابل شما را ندارد پيشكش ـ خواهش مي كنم وظيفه بود زحمت نكشيد شما بفرمائيد بعد از كمي تعارف به سوي هم تيكه پاره كردند هر كس در جايگاه خود نشست ـ احوال پرسي و سلام عليك

مش رمضان : حالت چطور است آقا مهرداد

مهرداد : تشكر به لطف شما خوبم خدا را شكر

مش رمضان : مهران جان شما چطوريد

مهران گفت : من هم خوبم ممنون

فاطمه خانم با صداي بلند گفت : زري خانم زحمت نكشيد بفرماييد بنشينيد

زري خانم گفت : چه زحمتي الان خدمت مي رسم

فاطمه خانم : خوب بهتر است به اصل موضوع سبپردازيم و از بچگي شاهد رشد او بودم و الان هم كه يك فرد تحصيلكرده مي باشد و شغل خوبي هم دارد مخالفتي ندارم .

زري خانم كلام مش رمضان را بريد و گفت : البته بايد توجه داشت من مي خواهم دخترم به من نزديك باشد .

مهرداد با اجازه از جمع گفت : از طرفي چون فاصله شهر و روستا كم است من شغل و كارم ايجاب مي كند كه در شهر بمانم و سعي مي كنم چند وقت يكبار به ديدن شما بيايم مي توانيم نامه هم بنويسيم يا شما به ما سر بزنيد .

فاطمه گفت : من هم موافقم و خوشحال مي شويم اگر كه شما هم مخالفتي با اين موضوع نداشته باشيد

زري گفت : با اين كه برايم خيلي سخت است ولي چون خيلي آقا مهرداد را دوست دارم و كسي را از او لايق تر براي مهرو نمي دانم من هم مخالفتي ندارم .

وقتي مادر مهرو را صدا كرد مهرو از جا پريد و چارقدش را سر كرد نگاهي در آينه انداخت و كاملاً خودش را ور انداز كرد تا از مرتبي خود مطمئن شود سپس به سمت آشپزخانه رفت تا چاي را آماده كند پس از ريختن چاي در نرديكي اتاق حول شد و نزديك بود تمام سيني را بياندازد البته كسي متوجه موضوع نشد آرام آرام وبا گام هاي شمرده به سوي اتاق پذيرايي رفت ابتدا به فاطمه خانم و و پدر و مادرش و در انتها به سراغ مهرداد رفت .

زماني كه چشمانشان به هم دوخته شد مهرو از خجالت گونه هايش سرخ شد مهرو نيز از خجالت سر به پايين انداخت بعد مهرو به سمتان مادررفت وقتي چاي را روي ميز گذاشت در كنار مادر نشست .

فاطمه گفت : بهتر است اين دو گل مجلس را تنها بگذاريم تا حرف هايشان را بزنند به قول قديمي ها جنگ اول به از صلح آخر است بعد همه با خنده اتاق را ترك كرد ند .

مهرداد نگاهي به طرف مهرو كرد و به او گفت : يادتان مي آيد آن روز قوي بازار به شما چي گفته بودم .

مهرو با كمي مكث بريده بريده گفت : بله آن روز شما نسبت به من ابزار علاقه كرديد و گفتيد كه تنها به شما فكر مي كنه و اينكه عجله نداريد فرصت بسياراست .

مهرداد گفت : خوشحالم از اين كه مرا فراموش نكرده ايد و هنوز حرفهايم در ذهنتان است اميدوارم حالا ديگر تصميمتان را گرفته باشيد مهرو با كمي خجالت گفت : من از همان روز تصميمم را گرفته بودم و مهرداد خنده اي كرد .

آن شب پر استرس با تمام تپش هاي قلب تمام شد و همه چيز بخوبي پيش رفت مهرداد و مهرو چند هفته بعد با هم ازدواج كردند از خانواده خداحافظي كردند و به شهر برگشتند .

مهران كه در امتحان ورودي به دانشگاه پذيرفته شده بود خودش را آماده مي كرد تا به شهر برود .

مادر گفت : مواظب خودت باش

مهران گفت : چشم مادر تمام تلاشم را مي كنم تا در دانشگاه موفق شوم بعد هم به اينجا برمي گردم وبه شما سر خواهم زد .

مهرانا گفت : دلم برايت تنگ مي شود .

مهران گفت : برايت نامه مي فرستم تا از حالم بي خبر نباشي به شرطي كه شما هم به من نامه بدهيد .

مهرانا گفت : من نگرانم دلشوره عجيبي دارم و دلم مانند سير وسركه مي جوشد .

مهران گفت : اين كه نگراني ندارد همش چند سال است بعد بر ميگردم وبه اين دوري تلخ و درد آور پايان مي دهم و با هم ازدواج خواهيم كرد و يك زندگي شيرين در كنار آرامش را با هم شروع مي كنيم عزيزم .

مهرانا گفت : مواظب خودت باش نامه هايت را زود زود بفرست زيرا من نمي توانم دوري شما را تحمل كنم .

مهران اين را گفت و كوله بارش را برداشت ناگهان مهذانا شروع كرد به گريستن مهران نيز به او گفت : اشكهايت را پاك كن اين قطرات ارزشمند است نبايد آنها را هدر دهي اصلاً شنيده اي كه مي گويند « پشت سر مسافر گريه شگون نداره » پس بخند تا من با خيال راحت از شما جدا شوم. مهرانا با گونه هاي خيس لبخند مليحي زد همان لبخند كافي بود تا مهران به اوج برود. بعد از خداحافظي با همه آرام آرام جاده را پشت سر گذاشت و از آن دور شد و با اتوبوس از دهكده خارج شده .

محيط جديد و تأثيرات آن بر مهران و قطع خانه هايش

مهران وقتي وارد شهر شد با ديدن اين همه جمعيت ترافيك و شلوغي ، امكانات به ود آمد. بتدريج با شهر خو گرفته .

دانشكده بزرگ بود ، چيزهاي جديد مي ديد، فرهنگ هاي مختلف را تجربه مي كرد كه برايش تازگي و جذابيت خاص داشت.

و بالاخره سعي مي كرد خودش همه چيز را امتحان كند كنجكاوي خاص در كارها بخرج مي داد . همين كنجكاوي براي او دردسر ساز بود.

هر دفعه كه نامه اي براي مهرانا مي نوشت از زيبايي شهر و لذت ها و رفاه آن مي نوشت از اينكه دختر و پسرها در دانشكده با هم اند و خيلي راحت حرف مي زنند و تبادل اطلاعات مي كنند از اردوهاي دسته جمعي و سفرهاي علمي مي نوشت و يكسال اول به همين منوال گذشت تا اينكه مهران اندك اندك نامه هايش را به فواصل زياد مي نوشت كم كم دوري در عشق اثر كرد .

او در همان دانشگاه به يكي از دختران علاقمند شد و كم كم به او علاقه پيدا كرده و با او ارتباط برقرار كرد مهران با ديدن دختران زيباتر در شهر كم كم عشقش نسبت به مهرانا كم شد البته تا حد كافي به درسهايش هم اهميت مي داد و تقريباً نمرات ايده آلي را دارا بود .

زيبايي هاي شهر ، فرهنگ آن ، جذبه هايش او را فردي از خود بافته ساخت و به تدريج نامه هايش به مهرانا و مادر را قطع كرد .

برادرش هم ديگر از او خبري نداشت 3 سال مي شد كه از خانه دور بود حدود يك سال هم بود كه نامه اي به خانه نمي داد .

عشق هاي دروغين و لذت هاي آني به مانند ابري تيره كه مانع از نور افشاني خورشيد مي شود در حقيقت ؟؟؟ روي او بست و او را در منجلاب غرق كرد براستي كه چه بلايي به سر آن عشق آمده بود آن عشقي كه مانند يك رويا شده بود عشقي كه مانند يك جوي آب بود و رفت مانند يك ستاره بود و به نور كوچك و كمرنگ تبديل شد .

« دنياي بي ارزش با مردم چه مي كني با عشق چه مي كني

تو تمام عشق مرا مي گيري تمام مردم را مي گيري و جزروياي شيرين نمي گذاري »

مهرانا در جستجوي مهران

مهرانا خسته و درمانده و سرگردان به دنبال سرنوشت خود مي رود تا بتواند خبري از عشق خود بگيرد .

به سوي خانة فاطمه ( فاطمه كخ ديگر صورتش مانند يك نايلون آتش گرفته چروك خورده و موهاي سپيدش كه سپيدي آرد را به ياد مي انداخت )

در را براي او باز مي كند و مي گويد : دخترم خوش آمدي بيا بريم داخل

مهرانا كه بغضي گلويش را گرفته بود و به وجودش چنگ مي زد در همان لحظه اول وارد اتاق مهران شد .

در هر قدم عكس مهران را مي يافت عكس كودكي عكس بزرگسالي ، كتابهايي را كه او دوست داشت . عكس عكس مورد علاقه او روي ديوار اتاق ، يك نقاشي آبرنگي كار مهران ديده ميشد . اين گوشه و آن گوشه عكس هاي زيادي وجود داشت . بچه كوچكي كخ روي پوست بز خوابيده بود ، چقدر به او شباهت دارد .

مهران در زمان بچكي مهران در ايام دانش آموزي ، مهران در هنگام جواني ، مهران در صحرا ، در دريا ، در باغ ،در مزرعه ....

اينك سرنوشتش دستخوش باد است و حالت متفكري دارد كه برايش مانوس است .

همه چيز بوي او را ميداد انگار ديروز آنجا را ترك كرده . هنوز خورشيد اتاق اور را روشن مي كرد و هنوز ستارگان در شب به او چشمك مي زند و هنوز نسيم صبحگاهي لطافت به اتاق او مي داد ولي خود او نبود .

مهرانا به سوي فاطمه رفت ديگر نتوانست خودش را كنترل كند خود را در آغوش فاطمه رها كرد و اشك از ديدگان آن پايين آمد فاطمه هم طاقت نياورد اشك از چشمانش سرازير شد گفت : نگران نباش مهرداد در اولين فرصت خبري بدست آورد مرا خبر دار مي كند .

مهرانا گفت : چطور نگران نباشم اصلاً فكر همچنين روزي را هم نمي كردم الان نزديك به يك سال است كه مهران هيچ نامه اي نداد من ديگر تحمل ندارم .

فاطمه در حالي كه او را در آغوش مي فشرد دستانش را روي سرش كشيد و به او آرامش مي داد گفت : همه چيز درست خواهد شد او حتماً بر خواهد گشت و به اين اوضاع خاتمه خواهد داد .

مهرانا گفت : اما من مي روم و دنبالش مي گردم و او را پيدا مي كنم . اين را گفت و آنجا را ترك كرد دلش آرام و قرار نمي گرفت براي آرامش به جايگاهي كه فقط مخصوص آن دو بود و با هم عهد كرده بودند كه براي التيام درد و تسكين روح به آنجا بروند رفت بعد از چند دقيقه به آنجا رسيد هر گوشه را كه نگاه مي كرد به ياد خاطرات گذشته مي افتاده به ياد حرف هاي شيرين مهران . به زير درخت كه رسيد نگاهش به كنده كاري روي آن محرك شد كه مهران اسم خودش و مهرانا را در يك قلب حك كرده بود چقدر زود گذشت .

روزها را در ذهنش مرور مي كرد حرف هاي مهران كه مي گفت : من تو با هم ، مكمل هم ، همزاد و همنشين خواهيم بود عشق من زندگي ، هستي و عمر من تويي مهرانا .

چشمانت دريا را به يادم مي آورد و موهايت گندم زاري رويايم را مي سازد كه در گوشه اي از آن يك كلبه كوچك كه سقف هايش را حصير مي پوشاند و ديوار هايش را گاه گل و كلوخ فقط من هستم با تو و آسماني كه خدا روي سقف ما قرار داده و زميني كه خداوند فرش زير پايمان كرده ، آفتاب روشنايي زمين و صورت زيباي تو ماه شبهاي من ، خورشيد گرماي زيمن دستاي تو گرمي بخش كلبه من است .

بي اختيار اشك مي ريخت در دلش حس غريبي بود كه او را به وحشت مي انداخت كه خبر بدي از آينده اش به او مي داد و تصويري ناگوار از سرنوشت برايش مي ساخت .

به خانه رفت به اتاقش وارد شد تمام وسايلش را جمع جور كرد مادر كه او را در وضعيت روحي بدي ديد به او گفت : چه كار مي خواهي بكني چرا لوازمت را جمع مي كني كجا مي خواهي بروي و چه بلايي به سر خودت مي خواهي بياوري .

مهرانا كه چشمانش ( به خاطر گريه هاي زياد پف كرده بو و چشمان آبي اش مانند آتش قرمز شده بود ) به مادرش جوابي نداد .

مادر به سراغ پدر رفت و از او خواست تاكمك كند تا مهرانا از خانه بيرون نرود . پدر به اتاق رفت و سعي كرد در كمال آرامش او را از تصميمش منصرف كند .

پدر گفت : دختر گلم من به غير تو چه كسي را دارم كه به من زندگي بدهد .

من تحمل ديدن اين همه رنج و دردي كه قلب كوچكت مي كشد را ندارم من و مادرت به تو نيازمنديم تو وجود ما را تكميل مي كني و خانه ما را با حضورت نوراني . چرا با خودت اين چنين مي كني كمي عاقلانه تر تصميم بگير .

مهرداد كه دنبال مهران مي گردد و ان شاء الله به همين زودي ها او را مي يابد بموجب آن ماجراي اين داستان هم مشخص مي شود .

مهرانا گفت : اما پدرجان !...

پدر كلامش را بريد و گفت : اما چي ! ديگر اما باقي نمي ماند كمي صبور باش حتماً از خبري مهران مي شود .

آن شب مهرانا از شدت ناراحتي خوابش نمي برد تمام شب به آسمان نگاه كرد چهره مهران را به خاطر مي آورد و گريه مي كرد .

و با خدايش حرف مي زد دعا مي كرد و او را مي طلبيد دلش آرام نگرفت از تاريكي و خواب بودن پدر و مادر استفاده كرد .

و نامه نوشت تا پدر و مادر را از نگراني در آورد .

پدر و مادر عزيز سلام

اميدوارم لحظه اي كه شما اين نامه را مي خوانيد من كيلومترها از شما دور شده باشم . متاسفم كه اينگونه شما را ترك كردم نمي خواستم اين طور شود من بايد به دنبال سرنوشتم كسي كه وجودم متعلق به اوست بروم من مهران را خيلي دوست دارم نمي توانم اين طور فكر كنم كه او را ديگر نخواهم ديد .

بايد بروم و او را پيدا كنم هر طور كه شده به هر قيمتي بايد او را پيدا كنم تحمل اين وضع برايم سخت و دشوار مي باشد . به اميد آنكه مرا ببخشيد .

دختر كوچكتان مهرانا

كوله بارش را بست همه چيز را برداشت با همه چيز خانه ،اتاقش ، محله ، كوچه ، جنگل ، درختان . خداحافظي كرد و رفت .

به سوي ايستگاه به راه افتاد تا با يك اتوبوس به شهر برود . ديگر تصميمش را گرفته بود و از هيچ چيز واهمه اي نداشت .

شب را در صحرا خوابده بود . سياهي و ظلمت سراسر دشت را در بر گرفته بود و همه چيز زير سايه اي از تاريكي پنهان شده بود . بيشتر مسافرها روي صندليهايشان چرت مي زدند .

مهرانا هم خوابش مي آمد . اما نمي خواست بخوابد . شيشه پنجره را كنار كشيد تا باد را از چشمانش بريابد . در تاريكي به صحرا چشم دوخت نگاهش عمق تاريكي را مي كاويد و چيزي نمي يافت .

هنوز شب به نيمه نرسيده بود ، به ياد مادر و پدرش افتاد و اينكه از رفتن او چه به سرشان مي آيد و يا آخر مهران را مي يابد يا نه اصلاً چه مي شود او چه مي كند الان كجا و با چه كسي است .

نور چراغهاي جلوي اتوبوس تاريكي را از هم مي دراند و صداي يكنواخت موتور اتوبوس نغمه كسل كننده اي به وجود مي آورد كه با صداي تق تق صندليهاي زواردرفته اش به هم مي آميخت . وقتي اتوبوس توي چاله چوله هاي جاده مي افتاد اين صداها به اوج خود مي رسيد با اين حال ، اتوبوس زواردرفته ئ كهنه با تكانها ي شديد و سروصدا كر كننده اش ، براي مهرانا حالت گهواره اي را داشت كه همواره بالالايي آرامي او را همچنان در خواب عميقش نگه مي داشت .

مهرانا با صداي يكي از مسافران كه مي گفت خانم . خانم ديگر رسيديم اينجا آخر خط . از خواب پريد نور آفتاب نمي گذاشت كه چشمان زيبايش را بگشايد گويي كه آفتاب به زيبايي چشمان او حسادت مي كرد .

بعد از آن دستانش را مشت كرد و به بالا برد تا خستگي را از تن خارج كند و سپس چشمانش را مالش داد تا اينكه كم كم باز شد .

پياده كه شد ؛ پيش شير آبي كه همان نزديكي ها بود رفت وكمي آب به دست وصورتش زد تا كاملاً خواب از چشمانش بيرون رود .

نمي دانست بايد به كدام سمت رود بدون هدف تاكسي گرفت اگر هدفي هم داشت قصد و هدفش يافتن مهران بود و پيدا كردن عاشق خود يكي از نامه هايي كه مهران داده بود را بيرون آورد تا آدرس دانشگاه و خوابگاهش را پدا كند .

راننده كه مردي كم مو و لاغر اندام بود از چين و چروك صورتش مي توانست سنش را ( كه حدود 60 سال بود ) تشخيص داد .

گفت : ببخشيد خانم مي توانم بپرسم كجا قرار است برويد .

مهرانا گفت : فعلاً كمي شهر را دور بزن و نام خيابانها را به من بگو بعد به شما مي گويم كه كجا مي خواهم بروم .

بعد از اينكه همه شهر را به او نشان داد مهرانا گفت برويم به اين آدرس كه روي اين پاكت نوشته است .

|+| نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 2:20