تبليغاتX
<> انتقام از تو گرفتن كار عشقه
 عکسهای اسکار2007
27.jpg

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب مراجعه کنید.۰  


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط فرشاد در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 13:3  
 عکسهای جنجالی بهنوش بختیاری
 Click to view full size image 

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب مراجعه کنید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 11:16  
 شخصيت شما؟
جهت پي بردن به شخصيت دروني خود

با توجه به طرز خوابيدنتان به روي سایت زير كليك كنيد

     .       

http://www.azizjon.com/motefareghe2/halat-khab/halat-khab.htm

 

 

|+| نوشته شده توسط فرشاد در سه شنبه یکم فروردین 1385 و ساعت 10:11  
 خودت ببین
تست روانشا سی امتحان کن

براورد میزان عشق و دوستی

(http://www.gangineh.com/flash/52.swf

)Mom teaches cute teen how to fuck and cock share

ایا در زندگی تفاهم دارید ؟       ایا در اینده این زندگی دوام دارد؟

 

|+| نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 10:56  
 اگه دوست داري
ضمن خوش امد گوئي به شما دوست عزيز
از اين پس من تصميم گرفتم يك بخش هم به شما خوانندگان عزيز كه به من
خيلي لطف داريد اختصاص دهم.
شما ميتوانيد متن اشعار خود را براي من "e_mail"كنيد.
تا من ان ها را(شعرهاي شما) در وبلاگ خودم نمايش دهم.
دوستانه عزيز توجه داشته باشيد حدالامكان متن شعر فارسي باشد تا من هم
بتوانم به محظ دريافت ان را در وبلاگ قرار دهم.
منتظرم.زود باش!!!
|+| نوشته شده توسط فرشاد در سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 11:26  
 نظرت چیه؟
                  

         

|+| نوشته شده توسط فرشاد در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 10:47  
 به من چی میگزره؟؟؟؟
بچه ها من دارم از زاهدان این مطالب را برات وون می نویسم

قبلا بهتوون گفته بودم اومدم خدمت .نیمیدوونین من چقدر بد شانسم؟

اون از امو زشی که افتادم بیرجند (جهنم سبز) این هم از تقسیما ت که افتادم زاهدان

(قرارگاه هنگ مرزی سروان ) یعنی من ده دقیقه با اون پاسگاهی که چند وقت پیش ده

تا سرباز توسط پاکستا نیها گروگان گرفته بو دن فا صله دارم.

این هم سر گزشت من بدبخت.

برام دعا کنید.

|+| نوشته شده توسط فرشاد در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 10:15  
 برو حال کن

                                                     

|+| نوشته شده توسط فرشاد در شنبه نوزدهم آذر 1384 و ساعت 0:0  
  تست IQ
هرکس دوست داره  IQ  خودشو تست کنه این زیر رو کلیک کنه

Test IQ                      

امتحان كن نترس...!

|+| نوشته شده توسط فرشاد در جمعه هجدهم آذر 1384 و ساعت 22:15  
 با تو بودن
***دوباره دل هواي با تو بودن كرده  

****** نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده

**********دلمن خسته از اين دست به دعاها بردن

****** همهء ارزو هام با رفتن تو مردن

***هالا من يه ارزو دارم تو سينه

كه دوباره چشم من تو رو ببينه

***واسه پيدا كردنت تن به دله صحرا ميدم

****** اخه تو ررنگ چشمات حيبت دنيا رو ديدم

*********** توي هفتا اسمون تو تك ستارهء مني

******  به خدا ناز دو چشماتو به دنيا نميدم

 ***هالا من يه ارزو دارم تو سينه

كه دوباره چشم من تو رو ببينه

۱.دل هوای با تو بودن کرده WWW.HamedMer30.CO.SR

*******************************************************

|+| نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت 14:21  
 (حسودکیست؟)
عمريست كه مي گويند زنان حسودند واين واژه  سالهاي سال  نسل به نسل بر زبان ايرانيان چرخيد تا جايي كه خصلت حسادت منحصرا به پيشاني زنان بد بخت ايراني چسبانده شد . آري زنان حسودند اما در چه ؟ در انتخاب لباس _ مبل وفرش  و ماشين همسايه _ _ و غيره  .....اما  زنان ايراني هرگز به موافقيتهاي اجتمايي وفرهنگي وهنري همسران خويش حسادت نكردند . اگر خوب نگاه كنيد پشت هر مرد موافق ايراني يك زن ايستاده زنان ايراني به پيشرفتهاي علمي و شغلي ساير چيزها در مورد همسرانشان  حسادت نكردند . و نمي كنند و ارتقا ء شغلي همسران خويش را يكي از افتخارات خويش دانسته وهميشه نزد ديگران به اين پيشرفتها مغرور شدند وبه خود مي بالند. و به تبليغ از همسران خويش نزد فاميل ودوستان به اشتياق فراوان مي پردازند

اما مردان ايراني از همان بدوا شروع زندگي مشترك اولين فكري كه به ذهنشان خطور مي كند اين است كه از چه راههايي دست وپاي همسران خويش را ببندند و دور انان حصاري بكشند. و هرگاه احساس مي كنند همسرانشان به موقعيتهاي عالي در زمينه هاي فعاليتهاي اجتمايي فرهنگي و هنري مي رسند سعي بر ايجاد محدوديتهاي خاص مي كنند  و با بهانه جويي هاي سعي ميكنند ذهن همسر خويش را بيشتر به خانه داري معطوف سازند . البته من در همينجا بعضي از مردان را از اين گونه خصلت جدا مي كنم90. ولي 0درصد مردان ايراني اينچنينند و غير قابل انكار است

و گمان مي كنند كه هر چه د ست وپاي همسر خويش را محكمتر ببندند موافقترند زيرا زنان به دليل عدم توانايي مالي و اقتصادي هميشه محتاج آنان باشند تا به اين ترتيب در مقابل گرفتن حقوق خود از همسران خويش از قدرت ودفاع كمتري بر خوردار باشند و سر خوردگي زنان به تدوام زندگيشان كمك مي كند در حاليكه چه زنان ودختراني هستند كه داراي استعدادهاي عالي در زمينه هاي اجتماي مي باشند و مي تواند با حمايت از سوي همسر خويش پا به پاي آنان به درجات عالي رسيده وبه پيشرفت فرهنگي واقتصادي كشور كمك كنند اما از اينكه زنان جلوتر از مردان راه بروند هميشه  سايه از وحشت پشت نگاه مردان ايراني به خوبي ديده مي شود . اين فقر فرهنگي از پدران ديروز به پسران امروز انتقال پيدا كرده و هنوز نيز ريشه در ايين مردان ايراني دارد و براي همين به جاي واژه حسادت از واژه غيرت  در خصوص انان بكار برده مي شود . واي بر احوال آن مردي كه به ضرب شمشير و قفل وزنجير بخواهد همسر خويش را در كنار خويش براي هميشه داشته باشد زيرا اگر زني ذاتا خوب نباشد   و مانند رودخانه اي طغيان كرده يا ناسازگار باشد   از ميان سدي كه همسر ش بسازد روزنه اي پيدا خواهد كرد براي گريختن  . پس در كل بگويم مردان  كمتر از زنان حسود نيستند كه بلكه بيشتر نيز هستند به خصوص نسبت به پيشرفت اجتمايي هنري وفرهنگي  همسران خويش  .

نوشته شده توسط:توسط مهناز04_space_woman

منبع:venos.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 3:13  
 فالوده در بيابان!
درويشي مي‌گفت: روزي با چند نفر از دوستان به سفر مي‌رفتم، به بياباني بزرگ رسيديم. با هم صحبت مي‌كرديم كه چه كسي بيشتر از همه به خداوند توكل دارد و روزي خود را فقط از او مي‌خواهد؟

درويشي بود كه تصميم گرفت قدرت توكل خود را به ديگران نشان دهد. او مي‌خواست با اين كار درسي واقعي به بقيه بدهد. آن درويش قسم خورد كه هيچ چيز نخورد و از كسي هم چيزي نگيرد تا هنگامي كه خداوند به او فالوده بدهد.

وقتي كه شب شد غذايي را سر سفره گذاشتيم و مشغول خوردن شديم!

اما آن درويش دست به غذا نزد. روز بعد هم چيزي نخورد و كم‌كم ضعيف و بي‌حال شد.

 بعضي از دوستان گفتند كه اين مرد خيلي نادان است. وسط بيابان در پي فالوده مي‌گردد. آدم بايد عقل داشته باشد، مگر وسط بيابان هم فالوده پيدا مي‌شود؟

 آن‌ها او را همانجا گذاشتند و به راه خود رفتند، اما من پيش او ماندم. روز بعد به راه خود ادامه داديم! رفتيم و رفتيم تا اين‌كه نزديك غروب به دهي رسيديم.

مسجد ده را پيدا كرديم و وارد آن شديم و كمي استراحت كرديم. نيمه‌هاي شب بود كه در مسجد را زدند. در را باز كردم و پيرزني را ديدم كه سيني روي سر خود گذاشته. او گفت: شما غريبه‌ايد يا اهل همين آبادي؟

گفتم: غريبه‌ايم. پيرزن سيني را جلوي ما گذاشت و دستمال روي آن‌را برداشت!

به حيرت ديديم كه داخل ظرف پر از فالوده است.

پيرزن به آن درويش گفت: بفرمائيد بخوريد، و ما نيز فالوده‌ها را خورديم.

من از پيرزن پرسيدم: چطور شد كه نيمه شب براي غريبه‌ها فالوده آورده‌اي.

او گفت: كدخداي اين ده مردي بهانه‌گير و عصباني است. در اين وقت شب هوس فالوده كرده و همه مجبور شدند كه برايش فالوده درست كنند! اما او خيلي عجله داشت. درست شدن فالوده كمي طول كشيد و او هم از شدت عصبانيت قسم خورد كه دست به فالوده نزند و به هيچ كس هم ندهد مگر اين‌كه غريبه باشد.

او گفت كه حتماً بايد غريبه‌ها اين فالوده‌ها را بخورند.

من هم فالوده‌ها را برداشتم آوردم كه غريبه‌اي پيدا كنم تا فالوده‌ها را بخورد. من مي‌دانستم كه غريبه‌ها معمولاً رهگذرند و شب‌ها در مسجد مي‌خوابند. اين بود كه آمدم به اين مسجد و شما را پيدا كردم. به همين سبب، از شما خواهش كردم كه فالوده‌ها را بخوريد. اين را هم بدانيد كه اگر نمي‌خورديد، شما را به زور وادار مي‌كردم كه فالوده‌ها را بخوريد.

پيرزن كه رفت، به آن درويش گفتم: توكل و ايمان تو را به چشم خود ديدم و فهميدم كه با توكل مي‌شود حتي در وسط بيابان هم به فالوده رسيد. به راستي كه هر وقت انسان چيزي را فقط از خدا بخواهد و صبر كند، آن چيز هر چه كه باشد خداوند آن را به او خواهد بخشيد.

|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 2:6  
  عاشقانه‌ترين آواز كلاغ
كلاغ لكه ننگي بود بر دامن آسمان، وصله‌اي ناجور بر لباس هستي. صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس. با صدايش نه گلي مي‌شكفت و نه لبخندي بر لبي مي‌نشست. صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي‌پيچيد.

كلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. كلاغ از كائنات گله داشت. كلاغ فكر مي‌كرد در دايره قسمت، نازيبايي‌ها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتي است كه هرگز او را شامل نمي‌شود.

كلاغ غمگينانه گفت: كاش خداوند اين لكه سياه را از هستي مي‌زدود و بال‌هايش را مي‌بست تا ديگر آواز نخواند.

خدا گفت: صدايت ترنمي است كه هر گوشي آن‌را بلد نيست. فرشته‌ها با صداي تو به وجد مي‌آيند. سياه كوچكم، بخوان. فرشته‌ها منتظرند؛ و كلاغ هيچ نگفت.

خدا گفت: بخوان، براي من بخوان. اين منم كه دوستت دارم، سياهيت را و خواندنت را. كلاغ خواند، اين بار عاشقانه‌ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.

|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 2:5  
 درويشی که به تصادف در جهنم افتاد !
درويشی قصه زير را تعريف می کرد:

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند  . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما تروريسم خالص است! »

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده
نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »

وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:

« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

 با تشكر از محسن رضايي عزيز

|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 1:53  
 به خودت بیا
مبادا كه روياهايت را فرو گذاري

 مي دانم، برآني كه كار به پايان بري،

 شايد ديرياب باشد و بسيار دشوار،

 شايد بفرسايي و بخواهي رها كني،

 گاه ترديد كني كه به اين همه مي ارزد؟

 اما به تو ايمان دارم،

 و ندارم هيچ ترديدي،

 كه پيروز خواهي شد،

 اگر بكوشي. (آماندا پيرس)

 آرزو کردن یا اعتقاد داشتن؟

در مسير رسيدن به موفقيت هرگز نبايد آرزو کردن را با اعتقاد داشتن اشتباه گرفت . آرزو نمي تواند جاي ايمان را بگيرد .يک روان شناس مي گويد : "همواره سعي کنيد آرمان هاي بزرگ داشته باشيد ، نه آرزوهاي بزرگ." مسلما کسي که معتقد است نمي توان به اين آرزوها رسيد ،قادر نخواهد بود پله هايي را که به اوج موفقيت مي رسند کشف کند .انديشه و رفتار چنين افرادي ، از حد رفتار و انديشه هاي افراد متوسط فراتر نمي رود

 بزرگ بينديشيد تا بزرگ زندگي کنيد

امرسون مي گويد : "مردان بزرگ ، کساني هستند که مي دانند انديشه ها برجهان فرمان مي رانند."

انديشه هاي ما سرنوشت ما را رقم مي زنند . آن چه امروز هستيم ، ثمره انديشه هاي ديروز ماست و فردا چيزي جز انديشه هاي امروز ما نيست .

شادي و خوشبختي ما ، امکانات و توانايي هاي ما و حتي ميزان موجودي بانکي ما به نوع تفکر ما بستگي دارد .و بدانيد که در بزرگ انديشي و خوش بيني ؛ افسوني نهفته است ! براي رسيدن به هر چيز ، نيازم

 

|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 1:50  
  گل واژه های زندگی و چند قطره از دريای ادب
سخت ترين قدم همان قدم اول است. بلژيكي.

 زيبايي ناپايدار است وفضيلت جاودانه . گوته

 كسي را كه به شما شنا ياد داده غرق نكن. انگليسي .

 براي جلب علاقه، بايد اظهار علاقه مندي كرد.ديل كارنگي

 وظيفه اي را كه از همه به شما نزديك تراست انجام بدهيد.گوته

 از سنگهايي كه سر راهت هست براي ساختن پلكان استفا ده كنيد.؟

 هميشه بوي عطر گل به دستي كه ميماند كه گل به شما هديه ميدهد. چيني

 تاسف آنچه را كه از دست داده اي مخور وخود را ناراحت مساز. علي(ع)

 بهترين كارها اين است كه در جواني دانش آموزي ودر پيري به كار بري.  بوذرجمهر

با داشتن اراده قوي مالك همه چيز هستيد. گوته

اگر به راه خطا رفتي از بر گشتنش نترس . كنفوسيوس

اگر در اولين قدم موفقيت نصيب ما ميشد سعي وعمل ديگر معني نداشت. مترلينك

كسي كه عقل را بر احساسش غلبه دهد قوي ترين مردم است . علي (ع)

 چند قطره اي از درياي ادب

 یک مثال شرقی می گوید:"مانند خورشید که روز به روز طلوع می کند، روز به روز به دیدار دوستان برویم، نه مثل هلال ماه که ماهی یک بار دیده می شود."

 روسکن می گوید: کسی که دوستي را از دست داده باشد، می فهمد که چه نعمت بزرگی را از دست داده است.

 آری! در راهی که انسان دیر به دیر در آن برد در آن خار می روید.

دوستی ها را در بستر صمیمیت و مهر بانی وپرهیز از خود خواهی ها وخود محوری ها وخود پسندی ها استمرار بخشیم و این ضرب المثل را به طور مطلق نپذیریم که" دوری و دوستی"

|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 1:46  
 خیلی آسان آرامش را به خود هدیه دهید
۱-نسبت به مسائل کوچک بی توجه باشید

 

۲-هر روز ده تا بیست دقیقه بدوید.

۳-به کارهای خویش به دیده تحسین نگاه کنید.

۴-گذشت کنید.

۵-موسیقی گوش کنید.

۶-کلمات را با صدایی ملایم ادا کنید .

۷-در گلدانی کوچک باغبانی کنید.

۸-لحظه های زیبا را دریابید.

۹-رژیم غذایی سبکی داشته باشید.

۱۰-آرامش را تصور کنید.

۱۱-نیایش کنید.

۱۲-مسایل خود را بنویسید.

۱۳-نسبت به دیگران مودب باشید.

۱۴-شقیقه های خود را مساژ دهید.

|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 1:43  
 چقدر به دوست خود کمک میکنید
چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا  9  نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه اين  9  نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.

ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.

هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده

سپس هر  9  نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود راقدم زنان به خط پايان رساندند.

در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و  10  دقيقه براي آنها كف زدند.

|+| نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 1:40  
 شعرهاي شما
هر روز ميخوام بهت بگم دوستت دارم نمي تونم

                                                  وقتي ميري به خود ميگم من ميتو نم خوب مي تونم

 تقدیم به ازاده جون؟

درادامه مطلب بخوانيدشعرهايي از :ايليا .وحید(هوالحی).انسیه.مرد پیر.مهدی


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 17:9  
 داستانه فوقالاده(سرگرمي)
بنام خالق يكتا
هوا گرگ و ميش بود . صداي زوزه گرگ هاي گرسنه به گوش ميرسيد ، درختان از سرما خشكيده و بي برگ شده بودند ، گوسفندان درميان آغل در نزدكي هم جمع شده بودند اسب ها در ميان انبوه كاه اسطبل درخوابي زيبا غرق شده بودند، جوجه ها زير پر وبال مادر خود محافظي در برابر سرما پيدا كرده بودند . صداي زوزه باد در ميان دهكده مي پيچيد و روشني كمرنگي از ميان كوه هاي دور دست پيدا بود نزديكهاي طلوع خورشيد بود ناگهان صداي جيغي درد آلود
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 2:20  
 ارتبات با من
حتما نظر دهيد دوستانه من

jj_conjed@yahoo.com
|+| نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 2:20